![]() |
دی ۸۸ |
چشم انتظار..
دو ،سه شبه که چشمام به دره خدا کنه که خوابم نبره .........
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٢۸ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٩
عيدانه فراوان شد تا باد چنين بادا!
ماهی قرمزهای کوچولو را دوست دارم، بوی عید می دهند، بوی دردسرهای شیرین،! بوی مهمان، مهمانی. از همان موقعی که می آیند شهر را زندگی می بخشند.. ماهی قرمزهای کوچولو، بوی بهار و سبزه و خاک می دهند.. ماهی قرمزهای کوچولو عمرشان کوتاه است، اما جان تازه می بخشند بر روان مرده امان .. ماهی قرمزهای کوچولو را که می بینم، خوشحال می شوم، از اینکه اینجا هستم و اینجا زندگی می کنم، به خاطر این رسم های قشنگ، به خاطر این دلخوش کنک ها..! ماهی قرمزهای کوچولو آدم را یاد تحویل سال می اندازند..خونه مادر بزرگ..قرآن..سفره هفت سین..دعا.. یا مقلّب القلوب و الابصار یا مدبّر اللیل و النّهار یا محوّل الحول والاحوال حوِِِّل حالنا الی احسن الحال.. پ.ن: بار خدای من! خوب ها را می جوییم، بهترین ها را برایمان برگزین.
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٢٢ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٢٤
حسين
شمس اگر فاجعه ی شاه شهیدان می دید هشت کم می شد از آن پنج معین به یقین! خورشید را، با تمام استقامتی که داشت، یارای ایستادن نبود.. خورشید آب می شد و قطره قطره بر سر خیمه ها فرو می ریخت و گرمای صحرا را فزونی می بخشید.. و هر لحظه صدای العطش بود که ستون خیمه ها را می لرزاند.. فاجعه ای بود که خورشید هم تاب دیدنش را نداشت، که اگر می ماند و می دید، دیگر هرگز از افق های دوردست سر برنمی تافت... و تا ابد در پشت کوه ها مخفی می ماند.. و دیگر نه خورشیدی بود که بتابد و نه ظهری و نه نمازی...! خورشید آن روز نماند و ندید آنچه را که بر سر حسین آوردند، نماند و ندید فاجعه ای را که فرزندان آدم ساختند... اما این حسین بود که خورشید را از نو به عالمیان بخشید.. حسین بود که خورشید را تاباند تا بتابد و بگوید آنچه را که تاب دیدنش را نداشت.. اگر نبود خون حسین... خورشید سرد می شد. و دیگر در آفاق جاودانه ی شب ، نشانی از نور باقی نمی ماند... حسین چشمه ی خورشید است... پ.ن: ...اللهم العن اول ظالم ظلم حق محمد و آل محمد و آخر تابع له علی ذلک اللهم العن العصابهَ التی جاهدت الحسین و شایعت و بایعت و تابعت علی قتله اللهم العنهم جمیعا...
نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٥٥ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۸
آرامش
نبسته ام به کس دل نبسته کس به من دل چو تخته پاره بر موج رها رها رها من........! عجیب است و دست نیافتنی! آرامش این شعر را می گویم. اکنون که بی قرارم! نه در این عالم، بلکه در خویشتن خویش.. و نمی گنجم! نه در زیستن، که در بودن خویش.. و نفس نمی توانم کشید! که نفس گاهم تنگنایی است سخت.. اکنون که جامه ی تنم تنگ است.. این شعر از آرامشی می گوید که خاموش می کند این آتش را! که اگر آب اقیانوس های عالم را بر آن بریزند، زبانه هایش آرام نمی گیرد. آتشی که می سوزد و می سوزاند. از همان سخن می راند که جان را از آرامش و سکون سرشار می کند و دل را از امید و نوازش لبریز... همان آرامشی که آرام است...آرام و صبور! همانی که غایت آرزوهاست.. پ.ن: همیشه می گویند چشم ها خبر از دل دارند...اما... چشم های من همیشه آرام اند! و دلم...
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۱۳
توفان
گاهی که خسته می شوی از تمام بودن ها، از تنها بودن ها، با هم بودن ها، از آدم ها گاهی که دلت می گیرد از این همه تکرار، سکون، سکوت گاهی که احساس می کنی چقدر مردابی! گاهی که مرده ای!! چقدر دلت می خواهد قدم در راهی بگذاری که بازگشتی ندارد، جاری شوی، بروی به راهی که مقصدی ندارد... گاهی آنقدر توفان دلم می خواهد... توفانی که جا به جا کند زمین را و آسمان را! ابرهایی که می بارند تا جان ببخشند، رعدها و صداهایی که ترس را یادآورم می شوند! نورها و برق هایی که اشاراتی اند بر صراط! همه را دوست دارم... شب های توفانی را با تمام هراسش دوست دارم. پ.ن۱: گاهی هوس کوچ نشینی به سرم می زند!یک جریان ساده، خوشحال و خوشبخت. پ.ن۲:راستی همرازم را در اینجا ببینید.
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٥٥ ق.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/۸
حمد
الحمد لله رب العالمین. رسالت اسلام ـ به عنوان یک ایدئولوژی الهی ـ نجات طبقه محکوم و محروم است و مبارزه با قوانین وضعی، ارزشهای هنری و اخلاقی ای که وابسته به طبقه حاکم است. چنین شد که با شکستن « لات » و « عزی » و فرو ریختن بت های اشرافی، شعر جاهلی نیز نابود شد و لباسها و آرایشها و دبدبه و شکوه و جلال اشرافیت همه فرو ریخت. و دیگر کسی نتوانست از اجدادش بگوید، به مداحی فلان خان و خانواده بنشیند، چرا که الحمد لله رب العالمین، سپاس تنها از آن خداست. ایاک نعبد و ایاک نستعین. در اسلام پرشتش خاص خداست که او یکتاست و ما موحد. اهدنا الصراط المستقیم. ...زرتشت می آید و با کمک ایزدان و امشاسپندان، آنها را که از ذات «سپنتامئی نو» اند به بهشت می برد، و آنهایی را که دوزخی اند، از همانجا به دوزخ می افکند ـ چون پل از دوزخ می گذرد ـ و این ، همان پل صراط است که در اعتقاد عوام ما وجود دارد، که صراط را از زبان عرب گفته اند،از«اهدنا الصراط المستقیم» یعنی « خدایا مرا به راه راست هدایت کن». اما مثل بسیاری از مفاهیم از معنی اش انداخته اند، و شده است: خدایا مرا بعد از مرگ به راه راست هدایت کن. یعنی اکنون می دانیم که کجاییم و کجا می رویم، پس به راهنمایی شما نیازیمان نیست، بعد از مرگ که به پل رسیدیم، هدایتمان بفرمائید! و غافل اینکه باید اینجا هدایت شوی تا هدایت آنجا را نصیب ببری، نه اینکه اینجا هر چه شد ، شد. آنوقت هدایتت کنند و راهت بنمایند! به خاطر چه؟!؟ پ.ن:برگرفته از کتاب: کاربرد آیات قرآن در اندیشه دکتر شریعتی به کوشش امیر رضایی
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٢٤ ب.ظ روز ۱۳۸٥/۱٢/٤
|
|
|
