![]() |
دی ۸۸ |
باران
چقدر نزدیک است! همان دم که برگ ها و جوانه های جوان درختان، با اشک های آسمان، وضو می سازند، چقدر احساسش می کنم.. همان دم که آسمان می غرد و می نالد،و ناله هایش قلب ها را می لرزاند، همان موقع که عطر خاک مشام را به شادی می خواند، و همان دم که نم نم باران صورتم را به مهربانی می نوازد، گویی خداست که نشت می کند به اندرونی دلم..! باران با شکوه ترین معجزه طبیعت است.
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٠۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٢٦
ماه من!
ماه من! ماه جبین من! نازنین من! پشت ابرها بمان. حالا که محکومم به تنها ماندن، حالا که نباید منظره نگاهم باشی..بمان پشت ابرها تا دلم را خوش کنم به همین تاریکی که در پس آنی، بمان تا هر وقت دلم از تیرگیها گرفت، نگاه کنم به ابرها و توئی که پشت ابرهایی. بگذار تا وجودت را احساس کنم ، بگذار تا با چشم دل ببینمت، بگذار که با هر بار غروب خورشید نورت را جاودان احساس کنم ، نباش تا شکوفه های دعا بر لبانم نخشکد... ماه من! پشت ابرها بمان بگذار شبم شب بماند...
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٥٧ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۱/۱٥
پله پله تا ملاقات خدا
اولین دیدار و صحبت میان مولانا محمد بلخی و شمس الدین محمد تبریزی یکی از نقاط اوج زندگی، اندیشه و سلوک مولاناست. دیداری که از یک فقیه و واعظ و مدرس، یک شاعر عاشق ساخت: "...آن روز که با آن همه خرسندی و بیخیالی از راه بازار به خانه باز می گشت، عابری ناشناس با کسوتی که یادآور تاجران خسارت دیده بازار به نظر می رسید ناگهان از میان جمعیت اطراف پیش آمد، گستاخ وار عنان فقیه پر مهابت و غرور شهر را گرفت، در چشمهای او که هیچیک از مریدان جرئت نکرده بود شعاع نافذ و سوزان آنها را تحمل کند خیره شد و طنین صدای او سقف بلند بازار را به صدا درآورد. این صدای ناآشنا و جسور سؤالی گستاخانه و ظاهراً مغلطه آمیز را بر وی مطرح کرد: - صراف عالم معنی، محمد (ص) برتر بود یا بایزید بسطام؟ مولانا که عالیترین مقام اولیا را از نازلترین مرتبه انبیا هم فروتر می دانست، با لحنی آکنده از خشم و پرخاش جواب داد: - محمد (ص) سر حلقه انبیاست، بایزید بسطام را با او چه نسبت؟ اما درویش تاجر نما که با این جواب خرسند نشده بود بانگ برداشت: - پس چرا آن یک "سبحانک ما عرفناک"* گفت، و این یک "سبحانی ما اعظم شأنی"** بر زبان راند؟ واعظ و فقیه قونیه که از آنچه خوانده بود و شنیده بود با عالم اولیا آشنایی داشت در حق بایزید جز به دیده تکریم نمی نگریست، لاجرم می دانست که دعوی پیر طریقت با آنچه از صاحب شریعت نقل می شد مغایرت ندارد و هر یک از حالی و مقامی دیگر نشان می داد. لحظه ای تأمل کرد و سپس پاسخ داد: - بایزید تنگ حوصله بود به یک جرعه عربده کرد. محمد دریانوش بود به یک جام، عقل و سکون خود را از دست نداد! مولانا یک لحظه به سکوت فرو رفت و در مرد ناشناس نگریستن گرفت. اما در نگاه سریعی که بین آنها رد و بدل شد، بیگانگی آنها تبدیل به آشنایی گشت. نگاه شمس به مولانا گفته بود: از راه دور به جستجویت آمده ام، اما با این بار گران علم و پندارت چگونه به ملاقات «الله» می توانی رسید؟ و نگاه مولانا به او پاسخ داده بود: مرا ترک مکن درویش، با من بمان و این بار مزاحم را از شانه های خسته ام بردار!*** * پاک خدایا، نشناختیم ترا (آنگونه که حق شناخت تست). ** پاکا که منم شأن من چه بزرگ است. *** پله پله تا ملاقات خدا/دکتر عبدالحسین زرین کوب. پ.ن: حرفی هم برای گفتن می ماند؟!؟
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٠٩ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱/٧
|
|
|
