دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

می دهد از همانجا که گمان نمی بری!

.

وَ یَرزُقهُ مِن حَیثُ لا یَحتَسِبُ وَ مَن یَتَوَکَّل عَلَی اللهِ فَهُوَ حَسبُهُ اِنَّ اللهَ بلِغُ اَمرِهِ قَد جَعَلَ اللهُ لِکُلِ شَیء قَدراً.

و روزیش دهد از آنجا که گمان نبرد و آنکس که توکل کند بر خدا، همانا خدا برای او کافی است، و خدا رسنده ی کار اوست، هر آینه خدا نهاده است بر هرچیزی اندازه ای. طلاق/3

گاهی که نامه های آرزویم را به امید اجابتت پست می کنم آسمان! چشم از در بر نمی دارم و نگاهم دائم به آسمان است. فقط همان چیزی را که خواستم، منتظرم، از همان دری که خواستم!

خیلی شب ها شده که تو را به اتاقم، به امن ترین پناه گاهم در زمین دعوت کرده ام، نشستم و دست هایم را گذاشتم زیر چانه و زل زدم به در! که می آیی.. نمی آیی.. می آیی.. نمی آیی.. شاید بارها شنیده باشم که کسی از پشت سر صدایم می زند.. اما.. باور نکردم.. باور نکردم که همیشه از پشت سرم می آیی تا حسابی حواست باشد و مراقبم باشی.. باور نکردم! آخر شب هم با یک دنیا غصه و نا امیدی از آنچه که هستم و به اجبار صبح و تلاش و تقلا برای زندگی! زندگی که نه! گذران زندگی، وقتی چراغ را خاموش می کنم، وقتی چشم هایم را می بندم تا روحم را تحویل دنیای خواب دهم، یک صداهایی می شنوم و شاید یک شمیمی از نسیم بهشت، و پشت بندش یک لبخند سرشار از حسرت...

آخ! که اگر آن لحظه بدانم که تو، از هر جایی می آیی، و به هر کسی که بخواهی می دهی، می بخشی، بی حساب! پشت به اتاق و رو به در نمی نشینم تا یک شب نشینی خدایی را از دست بدهم.. تا یک لبخند برایم بماند و یک دنیا حسرت!

همیشه از سوراخ هایی که مقابل چشم هایم، در پیله ی تنها یی ام، باز گذاشتم، انتظار دیدنت را کشیدم! گاهی که نا امید! از آمدنت شدم، دست به دامن دوست و آشنا و غریبه شدم که آی ایها الناس! یک آرزوی کوچک دارم و انگار که...

و باز تو بودی که اجابتش کردی، از آن جایی که گمان نمی کردم!

بارها و بارها شده آنچه را که می خواستم، یا آرزویی که حتی رویم نشده بخواهم و فقط گاهی دلم را قلقلک داده، همه را رساندی، درست از غیر ممکن ترین راه! اما نمی دانم چرا؟ هر چقدر هم که کار غیر ممکن بکنی، باز هم در ذهن آشفته ی من کار غیر ممکن، غیر ممکن است...

دوست دارم این آیه را بخوانم، ده بار، صد بار، هزار بار، آنقدر که از بَر شوم این آیه را و ظاهرش را و توی اش را و باطن اش را، آنقدر که یقینم شود که در همه غم ها و غصه ها تویی که می آیی، از کجایش مهم نیست... مهم این است که، تو می آیی!

.پ.ن: آنقدر دعا و آرزو دارم که حتی نمی توانم 3 تای اولش را مرتب کنم تا در اولین نگاهم فریادشان بزنم...

 

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۱٦



عاشورا حقيقتی فرا تاريخی..

Click for Full Size View

.

تاسوعا رفت، عاشورا هم،شام غریبان آمد و آن هم مثل هر سال گذشت و رفت... سوم امام شد، و حالا... همه چیز تمام! سیاه پوش شدیم، یاد مسجد محل افتادیم! گریه کردیم – بماند که گریه هامان برای خودمان بود و حسین بهانه!-  مثل هر سال بر تشنگی حسین گریه کردیم، برای غریبی اش، برای مظلومیت اش! و باز از امروز... روز از نو روزی از نو! از حالا تا 360 روز دیگر نه کسی زینب می شناسد و نه کسی می داند حسین چه کار کرد! از کربلا و عاشورا همین را یادگرفتیم که 5 روز عزاداری کنیم و در ازای این 5 روز به اندازه 50 سال از خدا انتظار داشته باشیم!

زیارت عاشورا می خوانیم و صد لعنت می فرستیم بر کسانی که حسین را کشتند، بر کسانی که قاتلان را یاری کردند و بر کسانی که ندای "هل من ناصر ینصرنی" را شنیدند و انگار کردند که نشنیده اند! فقط و فقط یادگرفتیم که بخوانیم! بدون اینکه بدانیم خواندن جمله به جمله این دعا برای مان چه مسئولیت عظیمی می آورد.

وقتی آن مرد عرب در پاسخ دعوت حسین اسب و شمشیرش را پیشکش کرد در ازای جانش! امام نگاهش کردند و فرمودند: آن قدر از این جا دور شو که صدای ما را نشنوی... که هر کس صدای ما را بشنود و به خون خواهی ما برنخیزد، به خدا قسم جایش میان آتش جهنم است.

راستی اگر ما جای آن مرد عرب بودیم، اسب و شمشیرمان را پیشکش می کردیم؟! هر چند آن عرب بعد از شنیدن حرف امام یکی از شهدای بزرگ کربلا شد و همسرش یکی از اسرا...

5 روز بر سر و سینه می زنیم به خاطر مظلومیت حسین، مگر حسین مظلوم بود؟! مگر آزاد مردی را که برای مولای بر حق اش قیام کرده مظلوم می توانی اش نامید؟!

در حیرتم از مردمی که خود در اسارت زندگی می کنند و بر حسینی می گریند که آزاده زیست!*

حسین مگر غریب بود در میان آن همه فرشتۀ فرود آمده از بهشت که بر روح پاکش درود می فرستاند، که داشتند معنای سجده ی نخستین اشان را با دل و جان درک می کردند! بر غریبی حسین می گرییم؟!

از تمام عاشورا همین ها را آموختیم و دو قطره اشک بهای آموختن مان بر جای گذاشتیم، که آن هم به امید هزار آرزوست!

عاشورایی که واقعۀ تاریخی بود و حقیقتی فرا تاریخی... واقعه اش را به هزار روایت شنیدیم و حقیقتش را در نیافتیم که اگر درک اش می کردیم... سلام پایان نماز ظهر عاشورا، سلام دوباره مان می شد و آغاز بی پایان مردانگی! که 365 روز را با حقیقت عاشورا می زیستیم و 5 روز را با واقعۀ عاشورا.

به خداوندی خدا قسم، عاشورا یک روز و دو روز نیست، عاشورا 365 روز است، عاشورا 1400 سال است. به صبوری اش قسم پیام عاشورا تشنگی و تنهایی و غربت حسین نیست، حسین باید زنده بماند در روحمان نه تشنگی اش در یادمان! که:

حسین بیش از "آب" تشنۀ "لبیک" بود، افسوس که به جای افکارش، زخم های تنش را نشان مان دادند و بزرگترین درد او را تشنگی معرفی کردند!*

.

پ.ن:ای دختر علی، ای خواهر!

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی، ما را نیز در پس این قافله با خود ببر*. چرا که امروز وظیفۀ ما نه! جنگیدن در رکاب حسین، که ماندن و ادامه دادن راه اسراست...

* دکتر علی شریعتی.

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٠۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱۱/۳