دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

ب.ه.ا.ر.

 

 .

آدم نمی داند کدامش را باور کند، آبی امیدوار بهار را، یا سکوت افسرده ی جوانه های زمستان خواب را! آسمان را که خیره می مانی، هرچند پرستویی پلک دلت را نمی پراند و خبری برای چشمِ چشم انتظارت نمی آورد اما... ابرهای مهاجر می دوند، بی وقفه، هر کدام مسافر جایی، دیاری، قراری که دیگر بهار است و موسم بارش و باریدن! چه جنب و جوشی هست در این آبی بیکران معلق! انگار گل باران بهار آسمان را زودتر تکانده است...
اما... درخت های سیب! هنوز خشک خشک اند، سرد، بی روح، انگار نه انگار عطر بهار دارد خفه می کند همه ی یخ زدگی هارا! هنوز با تمام حیات مرگ زده شان جوانه ها را در آغوش دارند! هنوز در برزخ وجودی شان پریشانند!
آسمان با تمام روح بهاری اش، ابرهای مهاجر را در آغوش می فشرد و درخت سیب، جوانه ها را با تمام وجود یخ زده اش! و این عشقی که در قلب آسمان و درخت و ابر و شکوفه می تپد، زندگی می بخشدَت چه در بهاری ترین روزهای تابستان و چه در پائیزی ترین شب های زمستان! که آنچه می بارد در زمستان و آنچه می تابد در بهار، عشق است و آفریننده ی عشق! و این تنها دلیل بودن و ماندن روح های بزرگ در برهوت زمستان زده ی سرماست!

من باهارم تو زمین/من زمینم تو درخت/ من درختم تو باهار/ ناز انگشتای بارون تو باغم می کنه/ میون جنگلا طاقم می کنه/ تو بزرگی مث شب/ اگه مهتاب باشه یا نه/ تو بزرگی مث شب/ خود مهتابی تو اصلاْ،خود مهتابی تو...*
آهای با توام حواست هست؟!!!
ب
ه
ا
ر
خیلی وقت است پشت دیوار اتاقم در می زند! دوست دارم صدبار بخوانم اش و فوتی بر دیوار اتاقم! تا شاید باورش شود بهار را!

پ.ن: یا مقلب القلوب و الابصار - می دانم تکراری ست! دعایی بهتر و کاملتر سراغ ندارم -/ یا مدبر الیل و النهار/ یا محول الحول و الاحوال/ حوّل حالنا الی احسن الحال.....

*احمد شاملو.

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٥:۳٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧



آی آدم ها..

.

آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید/ یک نفر در آب دارد می سپارد جان/ یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند/ روی این دریای تند و تیره و سنگین که می بینید/ آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن/ آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید/ آن زمان که تنگ می بندید، بر کمرهاتان کمربند/ در چه هنگامی بگویم من؟/ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان/ آی آدم ها که در ساحل بساط دل گشا دارید/ نان به سفره جامه تان بر تن/ یک نفر در آب می خواند شما را...*
بگویم صدتا؟ دویست تا؟ چند صدتا ماهی در یک وان یک نفره به واحد انسان! تنگ هم! بی هیچ قدرت دست و پا زدنی! تاوان ماهی پلوی شب عید! اسیر آب! آنقدری هستند که اکسیژن آب حتی ده تایشان را هم کفایت نکند! آنقدر زیادند که برای نفس کشیدن سرشان را می آورند روی آب به گمان اینکه آن بالا نفسی هست و بازدمی، بی خبر از اینکه به محض بالا آمدن، اسیر آ.د.م.ه.ا.! می شوند و یکسره مهمان خانه های پاکتی! برای شام شب عید! /آی آدم ها.../ طفلکی ها چه اپرایی راه انداخته بودند درون پاکت ها...
انگار کنید ما آ.د.م.ه.ا.! آنقدر زیاد باشیم که برای زنده ماندن سرمان را بکنیم توی آب! و آن وقت آقا نهنگه بیاید و یکجا قورتمان دهد...!
چندتایی که ته وان مانده بودند، مرده بودند! آنهایی هم که بالا بودند تا آخر شب قرار بود بمیرند! بالای سرشان نوشته بودند: از تولید به مصرف!
ما آ.د.م.ه.ا.! عجیب منصف شده ایم ها...
* نیما.

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٤



ک.ن.ک.و.ر!


 

 

 .

- اصولاً اهل استرس نیستم، اما... پنجشنبه صبح با صدای شُر شُر آب بیدار شدم، حدسم درست بود، رخت چرک می شستند، خودش هم پشمی! ته دلم! تا دم غروب هرچه کردم فایده نداشت، دست بردار نبود... هوای امام زاده سید ابراهیم به دلم زد...

شکوه دستۀ گل بر فراز گل دسته/ صدای توپ شکفت و اذان عصر شکفت/ خوشا صدای شکفتن/ فضای شهر پر از برگ‌های سبز اذان شد...

-- از ساعت 1 نیمه شب تا 6 صبح جمعه کنکور دادم! حواسم بود که خوابم! بعضی از سوال ها را یادداشت کردم تا بعداً فراموشم نشود... بیدار که شدم نه یادداشتی بود نه یادی!

--- چیزی از صبحانه نفهمیدم ... نه به خاطر استرس، داشتم جواب sms های دوستان عزیزی را می دادم که به خاطر من! خواب شیرین صبح جمعه را واگذار کرده بودند...

---- سر جلسه آرام بودم... خدا هم بود! حواسم بود که حواسش بهم هست، آفتاب‌ترینم هم خدا را پا بند کرده بود بیخ گلویم که مبادا حواسش پرت شود!

----- کنکور تمام شد، هوای آزاد که به سرم خورد، نفسی کشیدم و بهار تمام سلول‌های روحم را پر کرد... هر چی در ذهنم بود از دهان و بینی و روزنه های پوستی زد بیرون...

روی دیوار گلی می خندد/ پشت دیوار، بهار آمده است/ کوله باری دارد مخمل دوز/ که بدزدد ببرد هر چه دل است/ آ...ی دزد آمده است/ و کمندش لب ایوان سبز است*

.* عمران صلاحی

پ.ن: الهی: لا حاجَةً هِیَ لَکَ رِضاً وَلیَ فیها صَلاحٌ اِلّا قَضَیتَها/ هر حاجتی را که رضای تو و صلاح من است همه را برآورده گردان.

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٥۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٧