![]() |
دی ۸۸ |
ب.ه.ا.ر.
. آدم نمی داند کدامش را باور کند، آبی امیدوار بهار را، یا سکوت افسرده ی جوانه های زمستان خواب را! آسمان را که خیره می مانی، هرچند پرستویی پلک دلت را نمی پراند و خبری برای چشمِ چشم انتظارت نمی آورد اما... ابرهای مهاجر می دوند، بی وقفه، هر کدام مسافر جایی، دیاری، قراری که دیگر بهار است و موسم بارش و باریدن! چه جنب و جوشی هست در این آبی بیکران معلق! انگار گل باران بهار آسمان را زودتر تکانده است... پ.ن: یا مقلب القلوب و الابصار - می دانم تکراری ست! دعایی بهتر و کاملتر سراغ ندارم -/ یا مدبر الیل و النهار/ یا محول الحول و الاحوال/ حوّل حالنا الی احسن الحال..... *احمد شاملو.
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:۳٢ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٢٧
آی آدم ها..
آی آدم ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید/ یک نفر در آب دارد می سپارد جان/ یک نفر دارد که دست و پای دائم می زند/ روی این دریای تند و تیره و سنگین که می بینید/ آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن/ آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید/ آن زمان که تنگ می بندید، بر کمرهاتان کمربند/ در چه هنگامی بگویم من؟/ یک نفر در آب دارد می کند بیهوده جان قربان/ آی آدم ها که در ساحل بساط دل گشا دارید/ نان به سفره جامه تان بر تن/ یک نفر در آب می خواند شما را...*
نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/۱٤
ک.ن.ک.و.ر!
. - اصولاً اهل استرس نیستم، اما... پنجشنبه صبح با صدای شُر شُر آب بیدار شدم، حدسم درست بود، رخت چرک می شستند، خودش هم پشمی! ته دلم! تا دم غروب هرچه کردم فایده نداشت، دست بردار نبود... هوای امام زاده سید ابراهیم به دلم زد... شکوه دستۀ گل بر فراز گل دسته/ صدای توپ شکفت و اذان عصر شکفت/ خوشا صدای شکفتن/ فضای شهر پر از برگهای سبز اذان شد... -- از ساعت 1 نیمه شب تا 6 صبح جمعه کنکور دادم! حواسم بود که خوابم! بعضی از سوال ها را یادداشت کردم تا بعداً فراموشم نشود... بیدار که شدم نه یادداشتی بود نه یادی! --- چیزی از صبحانه نفهمیدم ... نه به خاطر استرس، داشتم جواب sms های دوستان عزیزی را می دادم که به خاطر من! خواب شیرین صبح جمعه را واگذار کرده بودند... ---- سر جلسه آرام بودم... خدا هم بود! حواسم بود که حواسش بهم هست، آفتابترینم هم خدا را پا بند کرده بود بیخ گلویم که مبادا حواسش پرت شود! ----- کنکور تمام شد، هوای آزاد که به سرم خورد، نفسی کشیدم و بهار تمام سلولهای روحم را پر کرد... هر چی در ذهنم بود از دهان و بینی و روزنه های پوستی زد بیرون... روی دیوار گلی می خندد/ پشت دیوار، بهار آمده است/ کوله باری دارد مخمل دوز/ که بدزدد ببرد هر چه دل است/ آ...ی دزد آمده است/ و کمندش لب ایوان سبز است* .* عمران صلاحی پ.ن: الهی: لا حاجَةً هِیَ لَکَ رِضاً وَلیَ فیها صَلاحٌ اِلّا قَضَیتَها/ هر حاجتی را که رضای تو و صلاح من است همه را برآورده گردان.
نویسنده : مریم ; ساعت ٤:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۱٢/٧
|
|
|
