![]() |
دی ۸۸ |
سپاس!
. . تا به حال در برابر این همه گل زرد خسته از روزگار ،نشسته ای تا تیر نگاهشان تاب نگریستن را از تو بگیرد؟ آنگاه نگاه چشمان شرمگینت را بر کدام فرش گسترده ای؟؟؟ خدا نه برای خورشید و نه برای زمین،بلکه برای گلهایی که برایمان می فرستد....چشم به راه پاسخ است!
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٥٤ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٧
آنم آرزوست..
. . . گفتند: یافت می نشود گشته ایم ما... گفت:آنچه یافت می نشود...آنم آرزوست! پ.ن: کم توقعی ست دیگر!
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٥٧ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٢٠
پايان..
. . چهار سال است که یک اتاق کوچک پیوندگاه ما شده، یک کلاس، کلاس «4» ، جایی که اولین بار در آن همدیگر را دیدیم، نگاه هامان گره خورد و امیدها و آرزوهامان برای سالهای آینده .....شکل گرفت، دوستیمان آغاز شد... من ..زهرا..مرضیه.. و به قول زهرا: خنده ، خنده ، خنده زهرا..مرضیه..من.. خنده ، خنده ، خنده مرضیه..من..زهرا.. خنده ، خنده ، خنده روزهای خوبی بود،خوش بودیم، البته غصه که زیاد بود یک جورهایی الکی خوش بودیم به خاطر با هم بودنمان.. و حالا، این عمر چهار ساله که مستجاب کننده آرزوهامان بود به پایانش رسید.تمام شد.حالا هرکسی می رود دنبال زندگی خودش، شهر خودش، دیار خودش... و من می مانم..من..من گریه ، گریه، گریه من..من..من..من..گریه..من..من..م..ن..گ..ر..ی..ه حالا دیگر من می مانم و یک شهر پر از خاطره، من می مانم کلی مسیر که تنها نمی توانم به پایانشان بَرَم، مسیرهایی که چهار سال هر روز طی کردیم...با هم. من می مانم و رنگ هایی که شادیشان محو می شود.. من می مانم و شهری که بوی روزهای خوش زندگیمان را می دهد.. من می مانم و من... سَرَم هم سنسور دارد انگار! دو قطره اشک که جاری می شود تا مرهمی شود بر داغیِ دل..شروع می کند به تیر کشیدن.شاید می خواهد جلوشان را بگیرد! اما... حیف که نمی داند و درک نمی کند آنچه را که در دل می گذرد... عزیزترینانم... تا همیشه سه نفر می مانم.دوستتان دارم به اندازۀ تمام دوست داشتنها...تا ابد
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱٠ ق.ظ روز ۱۳۸٦/۳/۱۳
تولد...
. یک / دو / سه / چهار / پنج / شش / هفت / هشت / نه / ده / یازده / دوازده / سیزده / چهارده / پانزده / شانزده / هفده / هجده / نوزده / بیست / بیست و یک / بیست و دو.. بیست و دو سال از هبوط آغازینم می گذرد و من ... هنـوز نیافتـه ام ، آنچه را که سال هاست در پی اش می کاوم. هنـوز نیافتـه ام ، آن را که در پس این چهرۀ خاکی، بر من نیشخند می زند. هنـوز نیافتـه ام ، آنچـه را که به سـبب بودنش پای بر این راه بی نهایت گذاردم. . پ.ن: دعائی که برایم می کنید، بزرگترین هدیه است برای سالروز تولدم..
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٢۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/۳/٧
|
|
|
