![]() |
دی ۸۸ |
ستاره..!
ستاره آی ستاره....از اوج آسمونا.... بگو تا بشنون نامهربونا...! . این روزها و شب ها که می گذرند.....از همان هایی هستند که: که هر دقیقه اش هزار سال است و هر سالش هزار قرن! که پر است از لحظه های تلخِ تلخ! که پر است از رنگ های مات! که پر است از اشک هایی که داغی دل را بر گونه می نشانند! که پر است از..... از همان هایی اند که در روزگاران نیامده با عنوان خاطره هایی تلخ یاد خواهند شد... تا به حال هر چه بود غصه دل بود، ولی حالا غصه های دل که هست هیچ! چند تا درد جدید هم شدند مهمان ناخوانده ی این دل...حل شدنی که نیستند، دعا کنید کنار بیایم... پ.ن:انت الغنی و انا الفقیر... و هل یرحم الفقیر الا الغنی؟
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٤٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/٢۳
مادر..
هر عشقی می میرد، خاموشی می گیرد عشق تو، ن...م...ی...م...ی...ر...د...! . . از اولین روزی که پای در مدرسه گذاشتیم، خواندیم «بابا آب داد»، «بابا نان داد» و بدون کمترین تامل تکرار و قبولش کردیم...بدون کوچکترین فکری در مورد ۷ سال گذشته زندگی مان، بدون توجه به این موضوع که : آن روزی که برای اولین بار تشنه شدیم و نیازمند آب، این مامان بود که «آب داد» و آنکس که اولین لقمه نان را در دهانمان گذاشت، مامان بود نه بابا! مامان بود که با تشنگی مان تشنه شد و با گرسنگی مان گرسنه... ولی در اولین کتاب های درسی امان و در نخستین روزهای تحصیلمان خواندیم: «بابا آب داد»... و این فقط به این دلیل ساده بود که حرف «ب» خیلی زودتر از حرف «م» زاده شده بود! و باز مامان به عنوان یک زن، مثل همیشه! در پشت فراموشی ها باقی ماند... پ.ن: البته این موضوع دلیل بر انکار نقش مهم «بابا» در زندگی هامان نیست، و در همین جا از همه بابایان عزیز عذر خواهی می کنم...اما...حقیقت است دیگر..... پ.ن۲: مامان جان: روزت مبارک.
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٩ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۱٤
وداع...
. . 16 سال است که عادت کرده ام صبح ها بی خیال صبحانه شوم تا شاید 5 دقیقه بیشتر بخوابم،تا شاید سر کلاس چرت نزنم، عادت کرده ام تمام مسیر را بدوم تا شاید از سرویس جا نمانم... 16 سال است عادت کرده ام پشت نیمکت های سیاه شده از درد دل های نسل ها بنشینم، گوش ندهم! بنویسم، شیطنت کنم، خط خطی کنم، حرف بزنم، تذکر بشنوم، و باز هم گوش ندهم...! 16 سال است که تمام سختی ها و خیلی از حرف ها را به خاطر با هم بودنمان آسان گرفتیم و نشنیدیم... 16 سال است که به سرعت 16 سال گذشته و حالا .... حالا که دیگر قرار نیست اول مهر، اولین روز دیدار عزیزترین ها باشد، که قرار نیست شروع درس خواندن های دوباره باشد، که قرار نیست آغاز تمام شیطنت ها و بی خیالی ها باشد، چقدر دلم درس خواندن می خواهد، صندلی، میز، تخته سیاه، استاد و دانشجویان زوار در رفته! چقدر دلم می خواهد حد اقل یک هفته دیگر ، یک روز دیگربا هم سر یک کلاس جمع می شدیم... چقدر دلم برای لحظه لحظه گذشته این سال ها تنگ می شود، چقدر دلم برای تک تک چهره هایی که تا ابد بر حافظه قلبم سپردمشان تنگ می شود... دلم تنگ می شود، برای مرضیه، برای تمام درس نخواندن هایش و غصه های بعد از امتحانش، برای بی خیالیش، برای تمام غیبت هایش که از تمام روزهای حضورش سر کلاس بیشتر بود، برای قلب مهربانش، برای چشمهایش، برای... دلم تنگ می شود، برای عطیه ای که اجتماعی بود از تمام خو بیها، برای شکلات خوردن هایش، برای... دلم تنگ می شود، برای سعیده، برای درگیری 4 ساله اش با چادر! برای متلک های جانانه اش، برای... دلم تنگ می شود، برای لیلی، برای همه شیطنت هایش، برای همه لبخند هایی که گوشه لبانمان به یادگار گذاشت، برای... دلم تنگ می شود، برای مریم، برای بودنش، برای خوبیهایش، smsهای نابش و دلم می سوزد برای این روزهای آخر که حتی قسمت نشد با هم خداحافظی کنیم... دلم تنگ می شود، برای فرزانه، هانیه، زهرا، فریده، برای تمام تأخیرهای نیم ساعته شان ، برای التماس هایشان به استاد، برای آدم نشدن های مکررشان! ،برای... دلم تنگ می شود، برای فاطمه، برای دل صاف و ساده اش، برای... دلم تنگ می شود، برای زهرا و متین، یکی آرام و صبور، یکی جدی و عجول، چقدر مکمل های خوبی بودند برای هم.... دلم تنگ می شود، برای سمیه، برای چشمهای بادامی اش، برای ناراحت شدن هایش از دست شوخی های من، برای... دلم تنگ می شود، برای الهام، برای مرام و معرفتش، برای مادر بودنش، برای... دلم تنگ می شود، برای مریم، برای احساسات قشنگش، برای حافظ خواندن هایش، برای... دلم تنگ می شود، برای حمیده، برای آشپزی هایش، برای ... دلم تنگ می شود، برای آقای اشرفی که حتی خواب دیدن های شبانه اش هم برنامه داشت، که حتی یک لحظه اضافی هم در دستش نبود که بخواهد بر بادش دهد... دلم تنگ می شود، برای آقای بهبودی، برای تمام بامزه گی هایش، برای... دلم تنگ می شود، برای آقای حسینی، آقای محمودوند، برای بچه مثبت بودنشان سر جلسات امتحان، برای رفاقتشان، برای... دلم تنگ می شود، برای آقای قائمی که چهار سال همکلاس بودیم و به اندازه یک سال هم ندیدیمش... دلم تنگ می شود، برای سمیرا، ناهید، حسنیه، مژگان، سولماز، سحر، سپیده، بهار، شقایق، آقای خیرالهی، آقای عبدی و ... دلم تنگ می شود، برای زهرا، برای زهرایی که در ثانیه ثانیه این چهار سال همرازم بود، برای زهرایی که تنها در کنار او بود که غصه های این دل سبک می شد، برای زهرایی که تنها در حضور او بود که از ته دل خندیدم، برای زهرایی که غصه هایم برای او بود و خنده هایش برای من، برای زهرایی که بودنش را با تمام وجود شکر گذارم، برای زهرایی که زهرا بود، برای خنده هایش، برای... امیدوارم زیر این آبی آرام بلند، هر کجا و با هر کسی که هستید، خوشبخت باشید و امیدوار... همراهان قشنگ ترین روزهای زندگیم: بدرود.
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٤/۸
|
|
|
