![]() |
دی ۸۸ |
زنده باد آزادی..!
. یکم: مرداد ماه سال 69، حیاط خانه و دخترک 5 ساله ای که عمو را ندیده بود ولی آنقدر از عمو شنیده بود که به راحتی می توانست تمام برگ های دفتر نقاشی اش را با عکس های او پر کند و طبق معمول هر روز، رادیو روشن بود و گوش ها منتظر! وقتی اسم عمو بین اسرای آزاد شده اعلام شد، چه شوری پیدا کرد خانه ما که هنوز بوی پدربزرگ از همه جای آن متصاعد می شد. پدربزرگی که 6 سال تمام چشمهایش منتظر بود، که 6 سال تمام رویش به سوی کربلا بود و دست هایش به سمت آسمان و روزی که چشمهایش را برای همیشه بست، باز هم می شد انتظار چشمهایش را با تمام وجود درک کرد... عجب روزی بود آن روز... دوم: خوب یادم هست، سوار بر یک پاترول زرد رنگ بودیم، همه ما بچه ها عقب پاترول تپانده شده بودیم! همه مان! حمید، مهدی، میثم، حامد، فاطمه، من، فائزه، ریحانه و حتی رویای عزیز- فرشته ای که آن روز نمی دانست قرار است پاداش تمام سختی های عمو باشد، نمی دانست که به استقبال سرنوشتش می رود.... - و هر کداممان یک دسته گل در دست داشتیم! همه فامیل بودند، آخر آنروزها هنوز از یاد کسی نرفته بود که شهدا، جانبازان و اسرا بوی خدا می دهند. طاقت نداشتیم منتظر بمانیم رفتیم قزوین تا همانجا ببینیمش، ببوئیمش و در آغوشش کشیم... عجب روزی بود آن روز... سوم: اولین اتوبوس رسیده بود، مردم همه می خندیدند، از ته دل! هیچ وقت دیگر از آن خنده ها ندیدم!چه جمعیتی! هاج و واج داشتم اطراف را و فرشته هایی که اتوبوس ها را اسکورت کرده بودند نگاه می کردم که یک غریبه از من خواست تا دسته گلم را به یک آزاده ای که ظاهراً کسی به استقبالش نیامده بود بدهم.. وقتی متوجه شد منتظر عمو هستم به من گفت: این آقا هم عموی توست! چقدر عصبانی شده بودم، اصلاً هم دلم نمی خواست که آن آقا عموی من باشد! ولی گلها را دادم و آمدم پیش بابا حسابی گریه کردم! اما با مساعدت بچه ها – هر کدام یک گل از دسته گل شان را به من دادند – دسته گلم دوباره زنده شد... حالا نمی دانم آن آقایی که با گرفتن یک دسته گل عموی من شده بود کجاست؟ چه کار می کند؟ زنده است یا شهید شده؟ فقط با تمام وجود دلم می خواهد یک بار دیگر ببینمش، می خواهم بدانم هنوز هم ....عموی من هست یا نه...؟ می خواهم تمام گلهای روی زمین را تقدیمش کنم! ...عجب روزی بود آن روز... چهارم: عمو از راه رسید، آنقدر لاغر شده بود که بابا به سختی توانست چهره اش را بشناسد! چه گریه ها که نکردند...عمو تنها کس بابا بود، تنهاترین کس بابا! گریه هایشان هم از ته دل بود، این روزها دیگر از این گریه ها هم پیدا نمی شود...عجب روزی بود آن روز... پنجم: در مسیر برگشت، من و بابا و حامد و حمید هم با عمو در اتوبوس بودیم! آنقدر خسته بودم که به محض سوار شدن خوابم برد. از شدتِ احساسِ خفگی! بیدار شدم، دیدم آنقدر آدم در اتوبوس هست که حتی نمی توانی سرت را برگردانی! آشنایان یکی از آزاده ها بودند که طاقت نیاورده بودند که او پیاده شود، خودشان سوار شده بودند! همه شیشه های اتوبوس را شکستند تا توانستیم نفس بکشیم! ...عجب روزی بود آن روز... . . ششم: از خیابان اول تا پنجم – که خانه ما آنجا بود – باران آدم باریده بود! هر چه آدم در شهر بود، آمده بود به استقبال عموی من! چه جمعیتی! چه شوری! چه شادی هایی!... عجب روزی بود آن روز... هفتم: جعبه های خالی شیرینی یکی پس از دیگری روی هم می افتادند، قنادی ها چقدر شیرینی داشتند! رسیدن جعبه شیرینی همان و تمام شدنش همان! از این سر خانه تا آن سرش که می خواستی بروی باید مدتی پشت ترافیک می ماندی! خانه دیگر مال ما نبود، مال همه بود! ... عجب روزی بود آن روز... هشتم: به گفته بابا هفت شبانه روز در خانه ما شام و شیرینی پخش می شد، چقدر خوشحال بودیم، بهترین روزهای زندگی بابا همان روزها بود...بهترین روزهای زندگی عمو هم... عجب روزی بود آن روز... پ.ن: چقدر در زمان اسارت سختی کشیده بودند و چقدر حالا دارند سختی می کشند...! از دست ما که کاری بر نمی آید، فقط خواستم بگویم: عمو جان، عمو جان ها! هنوز یادم هست برایمان چکار کردید، اگر دنیا فراموش کند من یادم هست تمام فداکاری ها و ایثارگری هاتان را، به این فکر می کنم که اگر شما جوانیتان را فدا نمی کردید تا نسل ها بعد برای هیچ ایرانی جوانیی در کار نبود... هنوز هم جای شکنجه ها را روی جسم تان و روحتان می بینم، هنوز هم افتخار می کنم که عموی من هستید! هنوز هم دوستتان دارم به خاطر همه خوبی هاتان... عمو جان! امروز مال توست! روزت مبارک. پ.ن2: آفتاب ترین آفتاب زندگی من! از بودنت خوشحالم. تولدت مبارک.
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٤٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۸
و ما از رگ گردنش به او نزديک تريم!
تا به حال شده که احساس نگنجیدن تمام وجودت را پر کند؟ نه فقط در این زندان کاهگل، که در تمام دنیا؟ و به تَبَع آن نیاز به پوست اندازی؟ شده احساس کنی که هر لحظه داری بزرگتر می شوی و این جسم خاکی و این دنیای فانی، دست به دامن روحت شوند که..بمان....نرو...؟ دلت می خواهد تا خود خدا بدوی. بروی، از این چهار دیواری، از این کوچه، از این شهر. بروی به جائی که سنگ و آهن و چوب حرمتش را نشکند و روحت تمام آنجا را تسخیر کند بی هیچ مانعی! بروی به جائی که خدا نزدیک تر است، به جائی مثل یک دشت که در همه جایش خدا نشت کرده باشد! دشتی که از تمام سوراخ ها و لانه هایش بوی خدا متصاعد شود در هوا! جائی که هر نفسی که میکشی، خدا وارد ریه هایت شود، در رگهایت جریان یابد، و یک راست برود به طرف قلبت! قلبت بزرگ شود به وسعت تمام دشت و ناگهان... تو خودت تمام دشت شوی! از خاکها و شنهایش گرفته تا آسمان آبی اش، باران هایش قطره قطره اشکهای تو باشد، ابرهایش دل پاک و ساده ات و گلهایش نیاز جاودانه ات برای درک ذات پاک حق... آنوقت است که احساس می کنی: ...و نَحنُ اَقرَبُ اِلَیهِ مِن حَبلِ الوَرید...ق/16 آنقدر سبک شده ای که معلق می مانی میان زمین و آسمان، آزاد از هر دردی، هر فکری.. و در آن لحظه هر چه را که می نگری از دشت و کوه و صحرا گرفته تا سنگ و چوب و آهن و حتی آدم همه را با تمام وجود دوست می داری. هر کدام را که ببینی برایت تجلی ذات خداست... و آن وقت چشمهایت و قلبت چقدر باید آرام باشند...! یک جسم خاکی! سرشار از آرامشی ابدی........
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٤٦ ق.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٢۱
رحيم..
. تبت یدا ابی لهب و تب ...پیغمبر اسلام را با این که یک پیغمبر است ببینید: یک روز در حالی که سراپا می سوزد، فریاد می زند هرجا قریش را ببینم سی تن از آنان را می سوزانم و مثله می کنم و لحظه ای بعد چنان آنان را عفو می کند و به آنان مهربانی می ورزد که شرمنده شان می سازد. قرآن را نگاه کنید : اصلاً برای خواننده عجیب است که خدا درباره یک عرب بدجنس با این لحن حرف بزند: تبت یدا ابی لهب و تب ... بریده باد دو دست ابی لهب، بریده باد، ثروت و اندوخته اش به کارش نخواهد آمد...او در آتش می سوزد و زنش نیز هیزم آور جهنم اوست...!! ببینید وقتی قرآن می خواهد ابی لهب را فحش دهد، چگونه جمله را تمام می کند و چگونه شروع: تبت یدا ابی لهب و تب، وامرأته حمالة الحطب. شاید شما اصلاً معنی این را ندانید ، ولی آیا ممکن است احساس کنید که از محبت یا مژده خدا و ... صحبت می کند؟ احساس نمی کنید که یک کینه، یک نفرت، دشنام و خطاب خشن در آن هست. آخر کلام چقدر قرص و ناگهانی و کوتاه تمام می شود؛ مثل یک ضربه تمام می شود. مثل "بسم الله الرحمن الرحیم" تمام نمی شود. در "الرحیم" یک طنین است که معلوم نیست که کی تمام می شود، ولی در "تب"، "ب" که یک صوت بسته است ، طنین ندارد و بلافاصله بعد از تلفظ قطع می شود. ولی «ح»، «و»، «م»، «ی» اصوات بازند یعنی آخرش معلوم نیست که در کدام لحظه دقیق ناگهان تمام می شود. حال آیا صوتی که آرام آرام پائین می آید و بعد ساکت می شود و آرام می گیرد و بعد ادامه اش معلوم نیست، تا کی گسترده می شود، این بیشتر با دشنام و خشونت و فشار سازگار است یا صوتی که ناگهان فرود می آید و ایقاع است و زود تمام و بسته می شود؟ مسلماً دوم.* تمام رحمانیت و رحیمیت خدا در این آیه ها مشهود است. وقتی از خوبی ها و مهربانی هایش صحبت می کند گویی کلمات تا ابد ادامه خواهند داشت و به دنبال آن لطف خدا که دائمی ست همواره شامل حالمان خواهد شد. ولی هر جا از خشم و غضب صحبتی به میان می آید سخن همان جا تمام می شود یعنی خدا هیچ گاه عصبانی نمی ماند و نخواهد ماند یعنی: "خداست که مهربانترین مهربانان است" *کاربرد آیات قرآن در اندیشه دکتر شریعتی.
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٠٧ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/۱٤
کوچه..!
. سکوت کوچه چقدر دوست داشتنی است...همه چیز آرام است و دست نیافتنی.همان کوچه ای که تا چند ساعت قبل مملو از انواع زندگی و صدا بود، حالا تمامش مرگ است و سکوت. حالا مرگ وجود کوچه را فراگرفته و من چقدر مرگ کوچه را دوست دارم... چند ساعت قبل بچه ها در کوچه بازی می کردند، فریاد می زدند، می دویدند، گل می زدند، گل می خوردند...ماشین ها می رفتند، می آمدند، بوق می زدند و عابرهای پیاده که می گذشتند برخی با قدم های بلند و بی صدا و برخی با قدم های کوتاه و پرهیاهو. می رفتند تا برسند.....به کجا؟ کسی چه می داند؟ اما حالا از هیچ کدامشان خبری نیست. حالا شب است و وقت آرامش و همه در خوابند و شاید در خواب می بینند آنچه را که در بیداری نمی یابند و تنها نوای شب، آواز شکسته سیرسیرک است که بر تنهایی خود می خواند و تاریکی شب را جلوه می بخشد. و من که هر شب بی قراریم! دوچندان می شود، سکوت کوچه را به گوش می سپارم تا در روزهای پرهیاهو برای خود زمزمه اش کنم، به چراغ های خاموش اطراف نگاه می کنم، به اینکه حتی یک چراغ هم روشن نیست تا همراهیم کند در تماشای این سکوت.... سکوت ،سیاهی، تاریکی، مرگ، همه هراس انگیزند اما... مایه آرامش! و من چقدر مرگ کوچه را دوست دارم و بی قراری هایم را... پ.ن1: چند دقیقه بعد از نوشتن این متن، خبر دار شدم پدر یکی از عزیزترین دوستانم کشته شده...در یک کوچه تاریک، یک کوچه پر از سکوت، یک کوچه مرگ گرفته...همان کوچه ای که .............دست نیافتنی بود!چند شب است که جرأت نکرده ام به کوچه حتی نیم نگاهی بیاندازم، چند شب است که مقابل پنجره نایستاده ام تا سایه وجودم آرامش کوچه را بر هم زند، چند شب است که می ترسم...از کوچه! به این فکر می کنم که آنچه آفریده شده زیباست، خیلی زیبا، اما... امان از این موجود دوپا. پ.ن2:فاتحه ای بخوانید جای دوری نمی رود. پ.ن3: خدا......ل..ع..ن...........هدایتشان کند.
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٠٠ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٥/٧
|
|
|
