دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

بچگی ها...

یاد بچگی هامان بخیر!

یاد آن روزها که باهم بودیم، خوش بودیم و شادِ شاد... آن روزها که بازی می کردیم، دخترها و پسرها. اما نه دخترها، دختر بودند و نه پسرها، پسر! همگی بچه بودیم. پاک، پاک و ناب! همه یکرنگ بودیم، یکدل بودیم، یکی بودیم ...... چقدر به هم نزدیک بودیم آن روزها...

بازی که می کردیم؛ یکی معلم می شد، یکی شاگرد، یکی مدیر، یکی مامان، یکی بابا، یکی خاله... یادم نمی رود شب هایی را که خودمان را به خواب می زدیم تا مامان و بابا بی خیال ما شوند تا شب را با هم باشیم و باز هم بازی کنیم!- حالا اینکه خانه کدام خاله باشیم فرقی نمی کرد - فقط در بازی بود که زندگی برایمان جلوه داشت.

حالا همگی بزرگ شدیم! یکی شد استاد، یکی شد فیلسوف، یکی شد مهندس، یکی شد معمار، یکی مترجم، یکی داماد!... و یکی هم شد بابا!

هر چه که بزرگتر شدیم، از هم دورتر شدیم، هرکس رفت سراغ کار خودش، اعتقادات خودش، دنیای خودش و دنیای هرکداممان چقدر متفاوت بود از دنیای هم بازی های دیروزمان! شاید اگر باز هم بزرگتر شدیم، یک روز یادمان برود که در حیاط کوچک مادربزرگ چه روزهایی گذراندیم، شاید یادمان برود دنیای کوچک و دل بزرگمان را، شاید یادمان برود چطور عاشقانه با هم بودیم، زندگی می کردیم و همدیگر را دوست داشتیم...

یاد آن دنیای معصومانه کودکی ها بخیر...

پ.ن: چند روز بود دنبال بهانه بودم این متن رو تکرار کنم - از متنهای وبلاگ قبلی م - (شاید بهترین نباشه ولی این روزها برام بهترینه!) و این بهانه رو آقای عابر پیاده با دعوت من به این بازی دادند. شاید خیلی های دیگه هم دنبال همچین بهانه ای باشند. من هم از دوستان عزیزم همراز و قمار عشق دعوت می کنم بهترین متنشون رو انتخاب کنند و بنویسند.

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٥٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٩



پائيز...

.

.

بوسه ی باد خزونی/ با هزار نامهربونی/ زیر گوش برگ تنها/ می گه طعمه ی خزونی/ برگ سبز و تر و تازه/ رنگ سبزشو می بازه/ غرق بوسه های باد و/ وحشت روزای تازه...

چه نسیم سردِ زنده ای دارد این روزها ...روزهای وداع تابستان و روزهای وصال پائیز...

چه باد سردیست! می آید و پنجه های سردش را فرو می کند توی مغزم و بعد ...آنقدر می پیچد و می کوبد و می پیچد و می کوبد که تمام سرم را می ریزد به هم...همه خاطره ها را به هم می زند، انگار نذر سالیانه دارد! می پیچد و می چرخد تا از آن همه شلوغی فرار کند. آنقدر شلوغ است که نمی تواند راه را پیدا کند! گیر می کند میان آن همه فکر و خیال و گمان و وهم و امید و بیم و ترس و شادی و هیجان و رکود و سکون و رکود و سکون و رکود و سکون و آرزو و فکر و خیال وراه بیراه و خدا و راه و بیراه وکاغذ و مداد و درس و جزوه و گل و درخت و یک جفت چشم آرام و یک نگاه که با هر برخورد باد زنده می شود! و تمام تنم را می لرزاند. و اشک ! به اشک که می رسد آرام می گیرد در آغوشش! و سرازیر می شود...اما... بی انصاف گرمای اشکم را می کُشد! چند روزی هست که با هر قطره اشک صورتم یخ می کند و دست هایم نیز...

نسیم پائیز را خیلی دوست دارم...خیلی...اما پائیز را دوست ندارم! پائیز بوی مردن می دهد، بوی ماهی مرده، بوی درخت مرده! در پائیز درخت ها رنگ گلها را به غارت می برند! در پائیز درخت ها حسادت می کنند، دیگر سبز بودنشان را باور ندارند و تاوان این حسادت مرگ است...م.ر.گ.!

باز هم دارد می آید، پائیز دلش خیلی تار است، اشک هم که نقاب چشمهایت شود دیگر مگر می شود دید؟! دلش پر است خیلی هم پر است! سنگین است، نفسم را می بُرد...پائیز سرد است...سردِ سرد...

پ.ن۱: امسال که بعد از سالها پائیز را خانه نشینم...دیگر نمی شود به بهانه دوستی و درس و دانشگاه باریدن را عقب انداخت!!!

پ.ن۲: پائیز/ تیره / تار / کبود / غصه / غم / تنهایی / غم / چه روزهایی انتظارمان را می کشند...!!!

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٢٥



من خواب ديده ام...

.

.

من خواب دیده ام که کسی می آید/ من خواب یک ستاره قرمز دیده ام/ و پلک چشمم هی می پرد/ و کفش هایم هی جفت می شوند/ و ...امان از پاهایم...

باز هم دارد می آید..خدا را می گویم! همراه یک ماه بزرگ..می دانم، می دانم آنرا که همیشه هست آمدن برایش معنایی ندارد... اما اینبار آشکارا می آید! می آید بست می نشیند در مهمان خانه دل! و چه حالی می شوی وقتی نقش خدا را بر زلال دل ببینی! حتی اگر تلقین باشد، حتی اگر خوش خیالی باشد...مگر نه این است که عمری را در خیال زیسته ایم؟ بگذار نقشش را بر این روان گرفتار خیال کنیم...

و کور شوم/ اگر دروغ بگویم/ کسی می آید/ کسی دیگر/ کسی بهتر/ کسی که مثل هیچ کس نیست/ و مثل آن کسی است که باید باشد/ و قدش از درخت های خانه معمار هم بلند تر است/ و صورتش/از صورت امام زمان هم روشن تر/ و اسمش آنچنان که مادر در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند/ یا قاضی الحاجات است/...

باز هم دارد می آید غروب هایی که در اوج گرسنگی چشم هایت سوسو می زند و صدای جانبخش «مرحوم مؤذن زاده» که چنان روحت را سیر می کند که با شنیدن هر آیه اش، رنگ جلایی دیگر بر بوم نقاشی شده قلبت می پاشد...چقدر این صدا را دوست دارم...

من پله های پشت بام را جارو کرده ام/ و شیشه های پنجره را هم شسته ام/ کسی می آید/ و سهم ما را می دهد/ من خواب دیده ام/...*

باز هم رمضان است وقت نیایش، وقت خواندن، خواستن...چقدر روز برایمان گذاشته که دعا کنیم، و ما چه آرزوها که نداریم...

فَاِنَّکَ قَضَیتَ عَلی عِبادِکَ بِعِبادَتِکَ وَ اَمَرتَهُم بِدُعاعِکَ وَ ضَمِنتَ لَهُمُ الاِجابة...

دستورمان داده ای به دعا کردن و ضمانتمان کرده ای به اجابت! هر چند تاریخ بعضی هاشان دارد آرام آرام می گذرد ..اما..امید است آخرین چیزی که می ماند...

*روی ماه خداوند را ببوس...مصطفی مستور

پ.ن: رمضان می آید.. و باز این احساس غریب... و باز بی قراری.... می ترسم!

پ.پ.ن: یک سال گذشت به همین زودی...یادت هست؟! دیگر چه فرقی می کند چطور؟! باقیش هم می گذرد...مطمئن باش...

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۳۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/۱٧



!!!

 «و یُطافُ عَلَیهِم بِئانیَةٍ مِن فِضَّةٍ وَ اَکوابٍ کَانَت قَوَارِیرا»دهر/۱۵

.

.

در کلبــه ما سـفره اربــاب و فقــیرانه جدا نیســت

در حلقه ما جنگ و نزاعی به سر شاه و گدا نیست

ما مطــــــــــرب عشــــــــــــــــــــــــــــــــــــقیم

در کـــعبه ما جنــگ رسیـدن بـه خــدا نیـست.....!

«همای»

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٦/٦/٤