![]() |
دی ۸۸ |
بيا بيا که نگارت شوم بيا...
. یادت هست، شب هایی را که تو بودی و من بودم و آتشی که سرمایش گرمایمان را میطلبید. شبهایی که آسمان پرستاره بود و ستارهها از حسرت این شب نشینی شاعرانه، مسئولیت بزرگشان فراموششان شده بود...! یادت هست، جریان سیلآسای آفتاب را روی گونههامان که چطور بارید و جان داد جانهامان را. به خاطر تمام با هم بودنهایی که در سکوت گذشت اما پر از حرف! به خاطر تمام نگاههایی که خبر از طوفانی در دل داشت... این جادهای که تا اوج آسمان کشیده شده، سالهاست که در انتظار قدمهای تو سر بر خاک نهاده، دلش را میشکنی؟ یادت هست، آن روز که نگاههامان در هم گره خورد، گفتی وقتی دو نگاه در هم گره میخورند ناگسستنشان تا ابد ادامه دارد... تا به حال احساس کردی خالی بودن را؟! حتی از انتظار! قرار بود تنها باشیم به اندازهی تمام بهارهای سبز و پاییزهای سردی که مکتوب شد در تقویم عمرمان. تا قدر باهم بودنهایمان را بعدها خیلی بیشتر بدانیم، اما خالی شدن را قرار نداشتیم! یادت هست، گفتی که عشق یک اتفاق ساده نیست، یک قرار قبلی است، از ازل بوده و تا ابد ادامه دارد. از ازل تا حالایش درست، از حالا تا ابدش را چه کار کنم؟! بعضی وقتها فکر میکنم شاید همه قرارها را پشت در گذاشتی اما... تو قول دادی، خودش هم از نوع مردانه!!! مدتهاست نتکاندهام خانهی دل را... نمیدانم زیر این همه غبار، غنچه عشق توان شکوفه زدن دارد یا نه؟! خیلی روز است که گوشه چشمم ندرخشیده و درخششاش جاری نشده تا خط سیاه دیگری حک کند روی گونهام، برای روز شمار این سالها... روزش را نمیدانم اما میدانم از همان روزی که از پشت پنجرهی چشمانم عبور محبت را دیدم، از مقابل خانه دل، بدون خداحافظی... شروع شد! شنیدهام انسان بدون گریه سنگ میشود... از خشک شدن میترسم! پ.ن: بگو بگو که چکارت کنم بگو... که چه کارت کنم...
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٢۳ ب.ظ روز ۱۳۸٦/٩/٢٠
|
|
|
