![]() |
دی ۸۸ |
باران...
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٠٤ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٩
ا.س.ت.ا.د!!
. تا به حال آن ورِ میز نشینی! را تجربه نکرده بودم، اما شانزده سال این ور نشستم و خیره شدم به آن ور! گوش هایم که برای خودشان می شنیدند اما گاهی هم که با چشم هایم همراه می شدند، هدف شان قابل تقدیر نبود!! اما اینبار بعد از یک سال وقتی رفتم سرِ کلاس، با سال های قبل خیلی فرق داشت. این بار من آن ورِ میز بودم، تنها، و بقیه روبه رویم با چشم هایی که خیره گی شان را به سَمتَم نشانه رفته بودند. از چشم های بعضی هاشان معلوم بود که دنبال همان اند که من سال ها بودم. هیچ وقت به معلمی فکر نکرده بودم شاید آن وقت از ترسِ اینکه مبادا روزی دچارِ این درد شوم، کمتر شلوغ می کردم! شروع سختی بود، پیش بینیِ استرس و دستپاچه گی و چند تا تپق کار سختی نبود. اما فکر آن احساس قشنگی که ته دلم داشت برای خودش جا باز می کرد را نکرده بودم. احساس بزرگی کردن در همان دنیای کودکی های قدیم! عقب گرد رفتم به پانزده/ شانزده سال قبل! ابزار بازی مان یک دفتر نمرۀ سوری بود و دو/ سه تا شاگرد، چقدر هم دوست داشتم بیشتر می شدیم و به تَبَع آن شاگردها بیشتر! حالا یک دفتر نمرۀ واقعی _به زبان دانشجویی: لیست_ جلوی رویم بود و کلی دانشجو روبه رویم!! استاد! گفتنِ یکی از دخترها ـالبته از آن استادها که می شناسم و می شناسید نیستم ها! ۱۰ واحد آزمایشگاه آدم را استاد نمی کند!ـ ابر بالای سرم را تا آخرین قطره چکاند! مثل خیلی های دیگر یاد "مسعود شصت چی" افتادم. یک دلم فریاد می زد: آهای خلایق، من هنوز هم یکی از شماها هستم. دنیای بزرگ کودکیِ من کجا و آن ورِ میز نشینی کجا! من هنوز باید تهِ کلاس بشینم و شیطنتم را از نوک انگشتانم خالی کنم! و چشم غره ببینم! حالا چطور نگذارم که شما شیطنت کنید؟! چشم غرّه ام هم که نمی آید برایتان بروم! اما چه کسی باورش می شد که منِ دنیای کودکی با منِ بزرگ اشتباه شده؟! چه کسی متوجه می شد که این من، نه آن من است که باید باشد؟ و از طرفِ دیگر این احساسِ قشنگ بود که داشت تمام دلم را تسخیر می کرد. وجدانِ محترم! هم که نصیحت کردن اش گرفته بود که: حالا چرا داد و بیداد می کنی؟ بیا و جابه جا شو! بی آن که کسی متوجه شود! منِ کودکت را رها کن، بزرگ شو! اما فکر می کنم منِ کودکی ها راحت تر می تواند با آن طرفی ها کنار بیاید، فقط باید حواسم باشد لو نروم!! پ.ن: سه شنبه و چهارشنبه، ده تا! کلاس پشت سرِ هم، بی هیچ تنفسی! خدا عاقبت مان را به خیر کند.
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/٢٢
دایی!
. به چشم هایش که خیره می شوی، معلوم نیست نگاهت را پاسخ می دهد یا در فکر صد سالی است که گذشت! برمی گردم به سال های قبل، دایی جان بزرگ فامیل بود و محکم مثل هر مرد دیگر، یک دایی بود و کلی بچه و خواهرزاده و برادرزاده دورش. شاید خودش هم یاد همان روزهاست، شاید هم رفته به خیلی سال پیش تر! آن روزی که دنیا هنوز خبر از وجود من نداشت! آن روزها که گنج جوانی در اعماق دلش پنهان بود و او برای یافتن اش روزهای عمرش را گرو گذاشت! آن روزهایی که با همسرش _که حالا ده سالی می شود که تنهایش گذاشته_ دست بچه ها را می گرفتند و راهِ چطور رفتن را بهشان می آموختند. حالا دارم یک جورهایی قطرۀ دائم گوشۀ چشم اش را می فهمم.چقدر باید سخت باشد زندگی برای مردی که همیشه دست گیر بوده و حالا برای چند قدم ناقابل درون خانه، اگر دست گیرش نشوند زمین بخورد! شاید هم غرق در روزی است که دست در دست پدر به راه بی نهایت زندگی خیره شده بود و داشت برای یک زندگی طولانی آماده می شد. و حالا آخر این امید است. احساس می کنم این بار صدای نالۀ دلِ سوخته اش را گیراتر می شنوم! زیاد نمی توانم به چشم هایش خیره بمانم. به چشم هایی که حدود صد سال کار کرده، بی هیچ کمکی، و امروز رنگ این چشم ها هم فریادِ پیری می زند! و گوش هایش که دیگر تاب شنیدن خیلی از صداها را ندارد. و حواس اش، که این را وقتی عیدی می داد! متوجه شدم _یکی دوهزار، یکی پنج هزار، یکی هجده هزار!، و یکی هیچی!!_ دایی جان، همان مرد محکم روزهای قدیم که شاید خیلی ها دوست داشتند جایش را بگیرند، امروز با یک عمر اشک و ناله نمی تواند تنها! فاصلۀ یک متری صندلی تا تختش را برود.عین روزهای کودکی! بی اختیار زبانم می چرخد: وَ مَن نُعَمِّرهُ نُنَکِّسهُ فِی الخَلق اَفَلا یَعقِلون / و ما هر کس را عمر دراز دادیم به پیری در خلقتش بکاستیم آیا در این کار تعقل نمی کنند؟/ یس 68 پ.ن: روز اول عید، در حضور یک پذیرایی مهمان، عکس گرفتن دزدکی از بزرگ فامیل هم عجب دردسرهایی داردها!
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٠٤ ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۱٥
|
|
|
