دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

! آه از آن نقش پدید نا پدید

 

 

.

.

گفتی: کاش ماه می دانست که از این همه ستاره و سیاره توی ِ آسمان فقط یکی "مشتری" ست!

گفتم: "می گویم آئین نامه ای برای مقاوم سازی دل در برابر لرزه ننوشته اند آیا؟"*

گفتی: مگه یادت رفته حرف درویش مصطفا!

.

.

"تنها بنایی که اگه بلرزه محکم تر می شه دله"

گفتم: مگه یادت رفته! نظریۀ درویش مصطفا هم روی این دل! جواب گو نیست؟!

گفتی: بگذار بلرزد! یا گسل ایجاد می کند، یا می ریزد و سدّ عقل می شود!

...

گفتی: آدم ها از حجم بودن هم خالی اند! می روند و می روند و می روند... مدام و مکرر...

گفتم: و ناگاه یک نگاه! سدّی می شود برابر همۀ رفتن های مکرر!

گفتی: حرفی بزن... کسی که مهربانی یک جسم زنده را به تو می بخشد، جز درک حس زنده بودن از تو نمی خواهد! حرفی بزن، من در پناه پنجره ام با آفتاب رابطه دارم...

گفتم: من آنقدر از این همه بودن و احساس هایی از جنس نبودن برایش زمزمه می کنم، تا همراه مهتاب کنج ِ تاریک ِ دل ام را به گرمای وجودش بسوزاند!

گفتی: صدای آواز من، تو کوچه پرسه می زنه... تا بخوای بهونه داره آخه..

گفتم: صدای آوازت این روزها دائم همراه سوز نسیم ِ! زمستانی پریشانم می کند! نمی دانم این سوز که می سوزاند از آواز توست یا سرما؟!

گفتی: پنجه در پنچه مینداز مرا ای ساقی/ روی بنمای و مزن زخمه به سرگردانی/ راست بنشین و سر کج کن و گیسو افشان/ تا نگویند حریفان که تو دور از مایی...

گفتم: چرا چون لاله خونین دل نباشم؟! که با ما نرگس او سر گران کرد.

گفتی: دل تو اولین صبح بهار، دل من آخرین جمعۀ سال، و چه دورند و چه نزدیک به هم!

... و چه دورند و چه نزدیک به هم!!! مدام این روزها دارم فکر می کنم! به هر چه گذشت، به هر چه دارد می گذرد! و حسادت می کند روزهای در حال گذر به روزهای گذشته! به شب های بلند بی خوابی، به حیاط مادربزرگ...

یادت هست آن روز که داشتیم ساخته می شدیم؟! اول چشم های من را ساخت، بعد چشم های تو را! می دانست که پشت سرت به انتظار می ایستم! اول دست راست من را ساخت، بعد دست چپ تو را! نشد با هم دست مردانه بدهیم! اما شد که دست های هم را بگیریم! اول من بیرون آمدم تا چشم انتظارت بمانم! بعد که آمدی انگار تازه شدم، یادت هست حرف نمی زدیم، فقط نگاه می کردیم، اما دهان مان خستۀ کلی حرف بود و درددل! محرم خیلی از حرف هام فقط تو بودی! به قول خودت "شاید مثل همان چیزهایی که تو کتاب دینی می نویسند و قضیۀ هم سن و سالی"! محرم خیلی از حرف هات من بودم، شاید گفتاری، شاید نوشتاری، شاید هم دیداری! چقدر گیس و گیس کِشی کردیم! که شاید....!!! از بس همزمان شروع می کردیم به گفتن. بارها شده بود که تا می خواستم حرفی بزنم... نگاه ام که به چشم هات می افتاد... می گفتی: داری به همون فکر می کنی که من!! بعد هر دو می زدیم زیر خنده!

همۀ این ها را که نوشتم، زمانَ ش شد ماضی، خودش هم از نوع دور! فکر نکنید که این ها همانجا ماند و ما آمدیم ها! هنوز هم محرم خیلی از حرف هام است... هنوز هم خیلی خوب چشم هاش را می خوانم، هنوز هم سنگینی ش را می فهمم! اما.. قضیۀ ما شده عین اولین صبح بهار و آخرین جمعۀ سال! و چه دوریم و چه نزدیک به هم!  حالا تو مشغول زندگی و درس و کاری، من مشغول درس و کار و زندگی! این روزها ساعت ها کم می آیند برای دیدار! ولی باز جای شکرش باقیست که هستی! همین که می دانم داری از این همه سرمای سفید لذت می بری، درست مثل من، دل ام قرص می شود. همین که می بینم توی ِ همۀ درگیری هات سراغ ام را می گیری که مبادا تنها بمانم برای ام کافیست... چشم هام هنوز پشت سرت به انتظار ایستاده اند... برو خیالت راهت... حواس ام هست!

.

*شاسوسا

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/٢۱



... ح س ی ن

 

 

.

.

تو ای حسین!

با تو چه بگویم؟

"شب تاریک و بیم موج و گردابی چنین هائل"

و تو ای چراغ راه،

ای کشتی رهایی،

ای خونی که از آن نقطه صحرا،

جاودان می تپی و می جوشی،

و در بستر زمان جاری هستی،

و بر همه نسل ها می گذری،

و هر زمین حاصل خیزی را سیراب خون می کنی،

و هر بذر شایسته رادرزیرخاک میشکافی و میشکوفانی،

و هر نهال تشنه ای را به برگ و بارحیات وخرمی مینشانی،

ای آموزگار بزرگ شهادت!

برقی از آن نور را

بر این شبستان سیاه و نومید ما بیفکن!

قطره ای از آن خون را

در بستر خشکیده و نیم مردۀ ما جاری ساز!

و تَفی از آتش آن صحرای آتش خیز را

به این زمستان سرد و فسردۀ ما ببخش!

ای که "مرگ سرخ" را برگزیدی

تا عاشقانت را از "مرگ سیاه" برهانی،

تا با هر قطرۀ خونت،

ملتی را حیات بخشی و تاریخی را به تپش آری

و کالبد مرده و فسرده عصری را گرم کنی،

و بدان جوشش و خروش، زندگی و عشق و امید دهی!

ایمان ما، ملت ما، تاریخ فردای ما، کالبد زمان ما،

"به تو و خون تو محتاج است".

-----------------------------------------------

ای زینب، ای زبان علی در کام!

با ملت خویش حرف بزن!

ای زن!

ای که مردانگی در رکاب تو جوانمردی آموخت...

ای زبان علی در کام! ای رسالت حسین بر دوش!

ای که از کربلا می آیی و پیام شهیدان را،

در میان هیاهوی همیشگی قدّاره بندان و جلادان،

همچنان به گوش تاریخ می رسانی.

زینب، با ما سخن بگو!

مگو که بر شما چه گذشت!

مگو که در آن صحرای سرخ چه دیدی!

مگو که جنایت، آن جا تا به کجا رسید!

مگو که خداوند آن روز،

عزیزترین و پرشکوه ترین ارزشها و عظمتهایی را که آفریده

یک جا در ساحل فرات،

و بر روی ریگ زارهای تفتیدۀ بیابان طَف،

چگونه به نمایش آورد و بر فرشتگان عرضه کرد،

تا بدانند که چرا می بایست بر آدم سجده می کردند!

آری زینب!

مگو که در آنجا بر شما چه رفت!

مگو که دشمنانتان چه کردند، دوستانتان چه کردند!

آری ای "پیامبر انقلاب حسین" !

ما می دانیم، ما همه را شنیده ایم.

تو پیام کربلا را، پیام شهیدان را به درستی گزارده ای،

تو شهدی هستی که از خون خویش کلمه ساختی،

همچون برادرت که باقطره قطره خون خویش سخن میگفت.

ای که از باغ های سرخ شهادت می آیی

و بوی گل های نو شکفتۀ آن دیار را در پیرهن داری،

ای دختر علی، ای خواهر،

ای که قافله سالار کاروان اسیرانی،

ما را نیز در پی این قافله با خود ببر!

"دکتر علی شریعتی"

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٠۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۱٤



... الهی

.

.

اَللّهُمَ اِنّی ضَعیفٌ فَقَوِّ فی رِضاکَ ضَعفی وَ خُذ اِلَی الخَیرِ بِناصیَتی وَاجعَلِ الایمانَ مُنتَهی رِضایَ وَبارِک لی فیما قَسَمتَ لی وَ بَلِّغنی بِرَحمَتِکَ کُلَّ الَّذی اَرجُو مِنکَ وَاجعَل لی وُدّاً وَ سُرُوراً لِلمؤمِنینَ وَ عَهداً عِندَکَ...

.

خدایا! همانا من ناتوانم، پس نیرو ده مرا در راه رضای خود، و ناصیه و گردن ام را به راه خیر بکشان، و ایمان را منتهای من قرار ده، و مبارک گردان برایم در آنچه که قسمت ام کرده ای، به رحمتت... برسان مرا به آنچه که از تو امیدوارم، و قرار ده برایم در دل مؤمنان مهر و سرور، و پیمانی در نزد خود...

 

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۱۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۸



...آ س م ا ن

 

.

آسمان چون جمع "م ش ت ا ق ا ن" پریشان می کند

در شگفتم من "ن م ی  پ ا ش د" ز ِهم دنیا چرا...!

ش

ه

ر

ی

ا

ر

.

 

 

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۳:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱٠/۳