دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

َ ...وِ هَل یَرحَمُ الفَقیرَ

 

 

.

.

شب آخر بود، و اولین شبِ ماه شعبان، احرام بسته بودیم برای وداع! قسمت ِمان شد دو بار مُحرم شویم، آخر ِ شب بود و بی خوابی دوازده شب را یدک می کشیدیم، مطاع خلوت بود ، چند ردیف مسافر که آمده بودند آغاز کنند سفر زندگی شان را از نو، به راحتی می شد سنگ فرش زیر پایت را لمس کنی و قدم هایت را تبرک کنی در بهترین قدم گاه ِ زمین… چشم های ام خسته بود… اعمال ِ مخصوص که تمام شد آمدیم نشستیم روبه روی خانه، درست روبه روی در! دل ام می خواست فقط نگاه کنم، ساعت ها زل بزنم و غرق ِ این همه بزرگی شوم… دل ام می لرزید، آخرین شبی  بود که می شد روزهای رویایی را حس کرد، این همه روز گذشته بود و گذر زمان را نفهمیده بودم، و حالا این شب ِ آخری، انگار یکی ابر ِ بالای سرم را ترکانده بود! خوب یادم هست، مناجات حضرت امیر می خواندیم، با فائزه، قبل ترها هم خوانده بودیم این دعا را، اما … راستش را بخواهی نخوانده بودیم! این همه اشک راهِ دیدن را بریده بود، انگار خودبه خود خوانده می شد، یک صدا از گلویِ ما…! اَللّهُمَ اِنّی اَسئَلُکَ الامانَ یَومَ یُعرِفُ المُجرِمونَ بِسیماهُم…،چه حالی بود، کاش ماندگار بود آن روزها و شب ها! این همه بزرگی مقابل ما ایستاده بود و این تن ِ رنجور و ضعیفِ دنیایی تابِ تحمل نداشت! سنگینی ِ کلی حرف را به دوش کشیده بودم، اما همه ماند تهِ دل ام! طاقتِ گفتن نبود، گویی غمی نبود برای گفتن! فقط می خواستم این همه تصویر خوب را ضبط کنم تویِ ذهن ام، برای شب های سخت، دائم دل ام لرزید و پشت بندش چشم هام، هر چی ضبط کردم همه لرزان و تار بود! بارها مرورشان کردم، با همۀ آن نگاه ها و کپی برداری ها، انگار جز یک رویایِ یک شبه نبوده! انگار که هیچ وقت ندیدم سنگ نشانِ آزادی را، گویی هنوز مثل روزهای قبل تصویری از رویاهام را می پرورم! تا لحظۀ آخر که از مسجدالحرام خارج شویم، چندین بار برگشتم تا آخرین نگاه ها را هم از دست ندهم، انگار منتظر بودم، منتظر یک دعوت، منتظر یک حرف، یک امید… پاهام می لرزید، می خواست بماند، من هم می خواستم، نمی شد اما! نمی شود اما! فقط باید راه ات را پیدا کنی، پیدا که شد، این دل می شود تکیه گاه ات! دیگر باید راه بیافتی، بمانی بازنده ای… رفتن ب.ا.ی.د بود! تا از شهر خارج شویم تمام ِ نگاه ها رو به قبله بود، هر چند خانۀ خدا از پشتِ این همه دیوار، از جنس ِ سنگ و آجر دیده نمی شد، اما گویی همه می دیدند آنچه را که من می دیدم!به خودم که آمدم همان صدا را شنیدم، بیرون نیامده از تهِ گلوم…! اَنتَ الغَنِیُّ وَ اَنَا الفَقیر… وَ هَل یَرحَمُ الفَقیرَ الّا الغَنی؟!...

 

این روزها عجیب هوای زیارت به سر دارم…

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۱٩



...گاه می اندیشم

 

 

 

.

.

... آه، باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو حق داری

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون

این است و جز این نیست:

مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید:

اما باز باید زیست

باید زیست!...

گاهی اندیشم که شاید سنگ حق دارد؟

باز می گویم: نه! بی شک آتش و باران...

.

.

من،

زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن!

وای! اما با که باید گفت این... من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!*

.

* مهدی اخوان ثالث

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٤٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱۱/۳