![]() |
دی ۸۸ |
لحظه بی کران..
دل گیر دلگیرم... از غصه می میرم... مرا مگذار و مگذر...!
. درد خماری نکشیده ای که بدانی چه حالی دارد خواستن! تا به حال صدای نالۀ دلت را نشنیدی از دوری یارت تا بفهمی معنای رنج دوری را! تا به حال دنیا را از پشت قطرۀ اشک ات لرزان دیده ای؟! نچ! ندیدی، مطمئنم که ندیدی. آخ.خ.خ اگر می دانستی که فقط چند گِرَم از روحت! چطور نئشه ام می کند، وجودت را می بخشیدی ام! دعا نمی کنم که دلم را بفهمی، نمی خواهم تمام آنچه را که تا به حال تحمل کردم، بکشی! جانا چه گویم شرح فراقت چشمی و صد نم، جانی و صد آه کاش می دانستی فقط من ماندم و من! یک نفر دوتایی! همیشه، هر جا، هر وقت همین بوده. هماره من! ایستاده روبه رویم و هرم نفس هایش سردی گونه هایم را درمان می شود! طاقت نگاه کردن به چشم های ش/م! را ندارم! اگر نگاه شان کنم، مطمئنم که کارمان تمام است، بی تابی چشم ها امانِ مان نمی دهد! . بهترین لحظه ها روزها سال ها را با تمام جوانی روی این پله های بلند و قدیمی زیر پا می گذارم بین بیداری و خواب رو به روی تو در لحظه ای بیکران می نشینم... راستی باز هم می توانم بار دیگر از این پله ها خسته بالا بیایم تا تو را لحظه ای بی تعارف روی آن صندلی های چوبی با همان خندۀ بی تکلف ببینم؟ بهترین لحظه ها... لحظه هایی که در حلقۀ کوچک ما قصه از هر که و هر کجای زمین و زمان بود قصۀ عاشقان بود... راستی روزهای .........؟!! پایتخت جهان بود!* . خسته ام از این روزها، خسته ایم از این روزها! می دانی با چه سختی راضی نگه اش داشتم که تحمل کند؟ محکم باشد؟ که صبوری کند؟!! گفتم اگر بشکند، من هم می شکنم و اگر هر دو بشکنیم دیگر کارمان تمام است! راضی اش کردم که باز هم دلش قرص باشد به: بِاللهِ اعتَصَمتُ وَ بِاللهِ اَثِقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... .
. دلم یک جای ساکت و دنج می خواهد این روزها! بی هیچ آدمی، بی هیچ صدایی، حتی اگر تو هم نباشی!! خسته ام از این همه آدم، از این همه حرف، صدا، نگاه، انتظار و ...و ...و... خدا جان!اگر میایی قدمت به دیدۀ منّت! اما اگر وقت نداری! قول مردانه که نمازم فراموش نمی شود! . دل داده ام برباد/ بر هرچه بادا باد!* . * گلها همه آفتابگردانند " قیصر امین پور"
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢۸
ش.ک.ر.!!
. چقدر احساس تنهایی کردن درد دارد! این که با کلی خوشحالی قدم در جامعۀ کاری بگذاری و رویاهای کودکیت را هم، همراهت کنی تا مبادا جا بمانند و بمانی بی رویا! آن وقت بیایی و ببینی تمام رویاهایت، رویا! بوده و دیگر از آن آدم های خوب دنیای کودکی کسی دور و برت نیست. آدم هایی را ببینی که خیلی دورند از آدم های دنیای تو! کسانی که راحت می گذرند از کنار آدم هایی که تو بزرگ شان می خواندی تا خود خدا! آدم هایی که مسخره می کنند اسم هایی را که تو بر سرشان قسم می خوری... با یک دنیا امید پا در طبقۀ جدید زندگیت بگذاری و امیدوار به تازگی اش باشی و بعد ببینی که طعم این روزهای تازه حتی تلخ تر از روزهای تکراری گذشته بوده! همان روزهای تکراری که آدم هایش حداقل به اندازۀ درک تو بزرگ بودند... آدم هایی را ببینی که تا به حال برایت ارزش داشتند و به خاطر یک شب ناقابل! مقابل چشمانت بشکنند و تو تا صبح گریه کنی و خرده آدم ها را جمع کنی! و از این احساس تنهایی بترسی! هی گله و شکایت کنی که خ.د.ا...چرا حواست نیست؟! چرا نگاه نمی کنی این پائین را! تو که تنهایی را می فهمی چرا؟! بی آنکه بدانی دارد آن بالا یک کارهایی می کند. بی آنکه بدانی دارد راهی ات می کند به سه روز متفاوت، سه روز جدید با مزۀ شیرین زندگی! و آن وقت بی تاب دیدن سه روز از جنس اردیبهشت باشی. و باز هم متوجه نشوی که دارد می دهد از همانجا که گمان نکردی! تهران/ شهرک شهید محلاتی/ مقبرۀ شهدای گمنام و یک شهر که زیر پای توست! روی چمن های باران خورده نماز خواندن و چشم دوختن به دویدن های بی حاصل یک شهر! و فکر کردن به خدایی که این روزها دیگر به چشم نمی آید! و نسیم سرد اردیبهشتی که چادرت را به سماع شهدا دعوت کند... کنار همرازت هم که باشی و دست اش در دست ات، از لحظه ای که درونش هستی مست می شوی واز یادت می رود همۀ دردهای تنها بودن.
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٢٢
خ.د.ا..!!
اَلَم َاعهَد اِلَیکُم یا بَنی ءادَمَ اَن لا تَعبُدوا الشِیطانَ اِنَّهُ لَکُم عَدُوٌّ مُبین/ وَ اَنِ اعبُدونی هذا صِراطٌ مُستَقیمٌ ای آدم زادگان! آیا با شما عهد نبستم که شیطان را نپرستید زیرا روشن است که او دشمن بزرگ شماست؟!/ و مرا پرستش کنید، این راه مستقیم (سعادت ابدی است) یس 60/61 . . قربونت برم خدا! چقدر غریبی رو زمین!!
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:۳٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٢/۱۱
قفس!
. پای مرغ و خروس ها و پرهاشان خیس بود، از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود، همه تو هم تپیده بودند، مانند دانه های بلال به هم چسبیده بودند، جا نبود کز کنند، جا نبود بایستند، جا نبود بخوابند، همه تو سری می خوردند، همه جایشان تنگ بود، همه سردشان بود، همه گرسنه شان بود، همه جا گند بود، همه چشم به راه بودند، همه مانند هم بودند و هیچ کی روزگارش از دیگری بهتر نبود، همه منتظر و چشم به راه بودند، رهایی نبود، جای زیست و گریز نبود، فرار از آن منجلاب نبود...به ناگاه در قفس باز شد و در آنجا جنبشی پدید آمد، دستی سیاه سوخته و رگ درآمده و چرکین و شوم و پینه بسته تو قفس رانده شد و میان هم قفسان به کند و کو درآمد. هم قفسان بوی مرگ آلود آشنایی شنیدند. دست بالای سرشان می چرخید و مانند آهن ربای نیرومندی آنها را چون برادۀ آهن می لرزاند. دست همه جا می گشت و از بیرون چشمی چون رادار آن را راهنمایی می کرد تا سرانجام بیخ بال جوجه ریقونه ای چسبید و آن را از میان بلند کرد.پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروس ها از بیرون می دیدند. قدقد می کردند و دیوار قفس را تُک می زدند. اما چاره نبوداین بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده بود.قدقد و شیون مرغی بلند شد، مدتی دور خودش گشت، سپس شتاب زده میان قفس چندک زد و بیم خورد. تخم دلمۀ بی پوستی توی قفس ول داد! دردم دست سیاه سوختۀ رگ درآمدۀ چرکینِ شومِ پینه بسته ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گندزار ربود و هماندم در بیرون قفس دهانی چون گور باز شد و آن را بلعید...!* * انتری که لوطیش مرده بود " صادق چوبک" پ.ن:قدرت توصیف چوبک آدم را تا مرز مرغ شدن پیش می برد!!
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۳۱ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٢/٥
|
|
|
