دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

نزدیک تر به خدا

.

من باید فرود آیم/ نباید بنشینم/ سال هاست، از آن لحظه که پر بر اندامم روئید/ و از آشیان، از بام خانه پرواز کردم/ همچنان می پرم، هرگز ننشسته ام/ و دیگر سری نیز به سوی زمین و به سواد پلید شهرها و بام های کوتاه خانه ها بر نگرداندم/ چشم به زمین ندوختم/ پروازی رو به آسمان/ در راه افلاک/ و هر لحظه دورتر و بالاتر از زمین/ و هر لحظه نزدیک تر به خدا!

پ.ن:  این روزها سلول های خاکستری مغزم حس درد و ترس را مزمزه می کنند.. حس ترسی که تا به حال تجربه نکرده بودم.. دردی که این روزها کلمات به هم ریختۀ ذهنم را به زنجیر کشیده و رهایی روحم را غیر ممکن ساخته. و باورهای آشفته ای که این روزها تصویر معکوس و مجازی تحویلم میدهد. حسابی مانده ام از حکمت خدا... برنده شدن بی حساب جشنواره، بی هیچ خواست و اراده و امید و انتظاری.. سفر دو روزۀ تهران.. امام زاده صالح.. شلوغی خیابان.. و فریاد های دخترکی که زخم هزار درد بر سرش آوار شده بود.. کنار من! جلوی چشم های من! یاد حرف دکتر افتادم  "هرگز از دوباره جان گرفتن ابلیس بی جان شده غافل مباش! که انقلاب پس از پیروزی نیز هماره در خطر انهدام است..." راستی انقلاب ما به کجا می رود؟!!

آخ دکتر اگر بدانی چقدر این روزها تشنۀ شنیدنم... حرف بزن حرف بزن سال هاست/ تشنۀ یک صحبت طولانی ام...

دکتر جان! روزت مبارک..

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٢٩

تگ های این مطلب :خدا و تگ های این مطلب :دکتر علی شریعتی و تگ های این مطلب :پرواز



تولد...

 

.

می نشینم پشت پنجره، سر همان قرار همیشه، تا از پشت حصار! آسمان را نفس بکشم. امشب حسودیم می شود به همۀ آنهایی که تنها سرپناهشان آسمان است و بس! ستاره که همیشه هست اگر ابرها سد نشوند، اما... ماه... کاش امشب ماه کامل بود...

عقب گرد می روم به این همه سالی که گذشت، به همۀ ماه ها و روزها و لحظه ها، به تمام اتفاقات بدی که می توانست بیافتد اما نیافتاد! به خوبی هایی که بود. به آدم هایی که می توانستند نباشند اما بودند و بزرگ ترین نعمت برای من! و به تمام سجده های شکری که سجاده ام انتظارشان را کشید و من جا ماندم...

به خوشبختی فکر می کنم، احساسی که عمیقاً اعتقاد دارم در دل هر کسی هست و برای کشف اش فقط باید طالب بود! و به طالب بودن و کشف نکردن اش که گاهی اعتقادم را نقض می کند! اما همچنان بر سر عقیده ام ایستاده ام.

فکر می کنم به روزهای کودکی که تنها دغدغۀ قبل از خواب، فکر بازی فردا بود. یا خیلی قبل تر، آن روز که آمدم تا برکت یک خانه باشم، یا دل خوشی دو تا دل امیدوار، و امروز که هستم! و شاید _ فقط شاید _ دل خوش کنکی!

و باز می رسم به همین جا! پشت پنجره، مقابل همان کوچۀ تاریک و ساکت همیشه! باز من هستم و همان سه حرف قاب شده روی دیوار اتاقم، درست بالای سرم... نگاه اش که می کنم دلم آرام می گیرد. دیگر مطمئن مطمئنم! به... _ و خداوند به هرکس که بخواهد بی حساب می بخشد_

 

 

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۳/٦

تگ های این مطلب :احساس و تگ های این مطلب :خوشبختی و تگ های این مطلب :خداوند و تگ های این مطلب :دل خوشی