دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

! ا.ن.ت.ظ.ا.ر.

.

 

تو

بی قراری ِ

دل های ِ

منتظر 

چه

می دانی

؟!؟

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٩



!!...خسی/ کسی در میقات

 

.

جَعَلَ اللهُ الکَعبَةَ البَیتَ الحَرامَ قِیاماً لِلنّاس...

خسته ام از این همه گره خوردن در خویش! از این همه تنیده شدن دور من! آنقدر گشته ام و کاویده ام تا بیایم آن منی را که باید باشد و دائم شنیده ام که ...   یافت می نشود، گشته ایم ما!... و باز شروع کردم به چرخیدن،دور منی که هست و هر بار که باز ایستادم قدم در قدم گاه نخستین ام گذاشتم!

_ دارم فکر می کنم تا به حال چه کرده ام؟!

_ زندگی؟!!

_ چه در دست دارم؟

_ تمام سال هایی که از دست داده ام!

دارد صدایم می زند گویی! چشم و دست و دهان، سراپا گوش ام، تا بشنوم به جان نوای آسمانی ات را! زبان ام بی اختیار می چرخد!

الحَمدُ للهِ الَّذی یَفعَلُ ما یَشآءُ وَ لا یَفعَلُ ما یَشآءُ غَیرُهُ... ستایش مخصوص خداست که هر چه بخواهد می کند و جز او هیچکس دیگر هر چه خواهد نتواند کند...

وقت، وقت ِ میقات است و مکان، مکان ِ میقات! و چه حالی است بودن ِ زمان در مکان!

جامه ات را بکن. همۀ نشانه هایی که تو را نشان می دهند بریز! و در محشر خلق گم شو، هر چه را زندگی بر تو بسته است و یادآور توست، در غوغای قیامت خلق فراموش کن! همه را بر خود حرام کن، احرام بپوش!

دارم شروع می شوم انگار! چه سخت است این همه انتظار، و چه سخت تر منتظر بودن! لحظه ای داغ ام از شوق دیدار و لحظه ای سرد از ترس دیدار! و بین این همه تبدیل خرد می شود تمام منیّت ِ جا مانده در دل ام! در این جامۀ سپید کفن گون سراپا خواهش می شوم و نیاز...

خدایا! نور قرار ده بر دیدۀ ظاهرم... وَاجعَل ِ النُّورَ فی بَصَری... و معرفت در دین ام... وَالبَصیرَةَ فی دینی... و یقین بر قلب ام... وَالیَقینَ فی قَلبی/ فی قَلبی/ قَلبی...

نیت کن! همچون خرمایی که دانه می بندد ای پوسته! ای پوک! بذر آن خودآگاهی را در ضمیرت بکار، درون خالی ات را از آن پر کن، بودنت را پوستی کن بر گرد هستۀ ایمان ات، هستی شو، هست شو، همه حباب مباش، در دل تاریک ات، شعله را برافروز، بتاب، بگذار پر شوی، لبریز شوی، بدرخشی و شعشعۀ پرتو ذات، بی خودت کند، خودت کند! ای همه جهل، همیشه غفلت، خدا آگاه شو، خلق آگاه شو، خود آگاه شو!

باز هم می شنوم صدای صدا زدنش را! راستی با من است انگار! مشتاق است بر دیدن ام!! چه کُند می گذرد این لحظات، تو که هر بار نزول اجلال کردی بر پناه گاه کوچک من، به چشم بر هم زدنی، تمام بزرگی ات را جا دادی درون کوچکی دل ام! و حالا من هر چه پرواز می کنم، هر چه بالاتر می آیم، هر چه کوچک تر می شوم از نظر آنان که پرواز نمی دانند، باز هم تو در نهایتی!

می روی و احساس می کنی که نیست می شوی، از خود دور می شوی و به او نزدیک، همه او می شود و همه او می شوی، و تو دیگر هیچ، یک یاد فراموش که در میقات از دوش افکنده ای و سبک بار از خویش به میعاد می روی..

دارم نزدیک می شوم، خیلی نزدیک تر از آن چیزی که تا به حال در خاطرم گنجیده بود! چقدر تحمل دیدار سنگین است! حالا دیگر وقت نگاه کردن رسیده... حالا باید یک دست چشم شد! اگر این اشک ها تاب دیدن را نگیرند! این جا مهمانی است! مهمانی خدا! اینجا فقط وجود توست که دعوت شده، انسان بودن ات! اینجا باشکوه ترین مهمانی هاست!

بار خدایا! هیچ گناهی بر من مگذار مگر آنکه عفو کنی... اللّهُمَّ لا تَدَع لی ذَنباً اِلّا غَفَرتَهُ... و غصه ای بر دل ام مگذار مگر اینکه به نشاط بگردانی اش... وَلا هَمّاً اِلّا فَرَّجتَهُ... و غصه ای بر دل ام مگذار... و غ.ص.ه.ا.ی. بر د.ل.ا.م. مگذار...

کعبه ایستاده و بر گردش سیل سپیدی، یک دست، یک رنگ، یک طرح، بی هیچ نشانی... و تو، تا تو هستی، بیرون از طوافی، تماشاچی یی، بر ساحل این گرداب انسان ایستاده ای، ایستاده ای! پس بیگانه ای! باید هست شوی، در اینجا به تو می آموزند که تنها در نفی خویش به اثبات می رسی! در خود را ذره ذره اندک اندک، به دیگران ایثار کردن، به امت فدا کردن است که ذره ذره اندک اندک به خود می رسی!

طاقت نوشتن برایم نمانده! انگشتان ام در عطش بوسیدن خانه ات آرام ندارند! عشق این سفر، بی تابی اشان را به سماعی آسمانی گره زده... قدم های ام هروله می کنند جادۀ زمان را و مکان را!

خدایا! پناه می برم بر تو از قلبی که خاشع نباشد... و نمازی که به معراج نرود... و دعایی که شنیده نشود...! بار خدایا! از تو می طلبم آسانی حال را پس از سختی،

الّلهُمَّ اِنِّی اَسئَلُکَ الیُسرَ بَعدَ العُسر...

سعی: تلاش بر روی خاک، بر روی زمین، تا نیازت را از سینۀ طبیعت برآوری، تا از دل سنگ آب برگیری، سعی: مادیت مطلق، نیاز مادی، عمل مادی، هدف مادی، تعقل مطلق! شگفتا! از سعی، تا طواف، چند گامی، چند لحظه ای، و این همه راه، این همه فاصله! فاصلۀ دو ضد، دو نقیض! طواف: عشق مطلق، و سعی: عقل مطلق، طواف همه او، و سعی همه تو...

سعی، کلمه ای که گاهی آنقدر دور و غریب می نماید که گم می کنم راه ام را به سوی بی نهایت! کلمه ای که گاهی گم می شود زیر خروارها لجن در مرداب زندگی! کلمه ای که با فراموش کردنش، «وسواس خناس» است که راه ورود می یابد... و تو در اینجا این همه عظمت را عجیب احساس می کنی! سعی می کنی برای دنیایت! برای یافتن آب، آب ِ خوردن، به عشق نه به سعی... اما... پس از سعی!*

ای خدای مهربانم! از جایگاه روزی خود آگه نیستم... اَناَ طالِبٌ کَالحَیران... از آنچه در طلب او هستم مانند شخصی متحیرم... کَالحَیران... کَالحَیران... کَالحَیران...

بار خدای من! تو از رنج و عذاب من بی نیازی و من محتاج به رحمت نا منتهای توام... عزیز دل! متحیر رهایم نکنی یک وقت...!

.

طاقت فرسودگیم هیچ نیست...در پی ویران شدنی آنیم!

* تحلیلی بر مناسک حج/ دکتر علی شریعتی.

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٦



!!آرزو

 

 

.

.

دارد وقت اش می رسد! خورشید که پشت کند به ما! وقتی که کم بیاورد در برابر این همه آدم! وقتی که رو کند به آن سوی زمین و تاریکی را نشان ِ لیاقت ما کند! وقتی خورشید طاقت اش تمام شود از این همه درد، وقت اش می رسد...!

عزیز من! قربان تمام بزرگی هایت! کدام دل است که صبوری کند بر دعای اش؟! مگر نه این که هر لحظه هر چه خواست، می خواهد و تو می دهی؟! حکمت این یک روزت چیست که باید صبر کرد تا وقت اش؟! ما که هر وقت آرزومان _ آرزو که نه! امیدمان _ بیاید امید می بندیم بر رحمت ات، و تا بی نهایت کوچه های ذهن ام یادم نمی آید که ناامید کرده باشی امیدم را...

حالا این یک شب! این موقع! چی می خواهی بگویی که بزرگی اش جا نمی شود توی ِ ذهن ام؟! لابد امشب باید یک آرزوی بزرگ کرد... خیلی بزرگ! شاید آن قدر بزرگ که جا نشود تویِ دل!

خودت که ازبَری آرزوی بزرگ ام را! آنقدر برای ات زمزمه اش کردم که گاهی از این همه سماجت شرمنده می شوم... اما چه کارش می شود کرد... دل است دیگر!

تو ای که دعوت ام کرده ای بر دعا و ضمانت ام کرده ای بر اجابت! امشب هم که ...

باقیش با خودت...!

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٠۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٢٠



من خواب نبودم!؟

 

.

خواب نبودم، مطمئن ام که خواب نبودم! این که سرم روی بالش بود درست، گیریم که چشم هایم هم بسته بود، اما خواب نبودم! چشم هایم را بستم که مبادا حرمت اشک هایم بشکند مقابل این همه کتاب که آماج نگاهشان بودم! که مبادا محرم دل م/ت شوند دیوارهای بی جان خانه ام! چشم هایم را نبستم که بخوابم و نخوابیدم! خسته بودم قبول، اما نه خسته از صبح و کار و زندگی! خسته بودم از بس که تصویر کردم لبخندت را روی لوح خیال ام! خسته از این همه لمس حضورت بدون اینکه باشی! از زل زدن به چشم هایی که ساخت خودم بود به نیت چشم های تو! و این چشم های خیالی ات، دل ام را برنیاشُفت و نلرزاند و یقینم شد که چشم هایت دست نیافتنی است!

دل ام شکسته بود آن شب، اما دل شکستگی که دلیل خوابیدن نمی شود، می شود؟ چشم هایم را که بستم آمدی! خواب نبودم! لبخندت واقعی بود! عین هیچ کدام از خنده هایی که روی لب دیگران بود، نبود! خنده ات دل ام را آرام کرد، دل ام آرام شد، درست عین بیداری! نگاه ام که به چشم هایت افتاد، دل ام لرزید! دل ام واقعاً لرزید، درست عین بیداری! مطمئن ام که چشم ها مال خودت/م بود. نبود مثل همۀ چشم های دیگری که ساخته بودم و جان نگرفته بودند! چشم هایت واقعی بود! نگاه می کرد، پر از عشق بود! تاب نگاه کردن نداشتم، چشم هایم لرزید، دنیا لرزید! حتی تو هم لرزیدی! جاری شدی روی گونه ام!

چشم هایم را که باز کردم دیگر نبودی، اما رد پایت روی گونه ام بود! بالش ام خیس بود، خیس ِ خیس!

خواب نبودم، مطمئن ام که خواب نبودم! بوی تو هنوز حال ام را تا نهایت اش کیفور می کند! چند شاخه یاس گذاشتم کنار پنجره، تا بپیچاند بوی قدم هایت را توی کوچه! تا مست شود ماه آسمان ِ رجب از بوی یاس، نه بوی ت.و.!

خواب نبودم، مطمئن ام که خواب نبودم!  

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/۱۳



م.ا.م.ا.ن..

 

.

مامان! دو روز از روزت گذشته! و من حالا دارم برایت می نویسم. روز مادر دست ام به قلم نرفت تا مبادا که محدود شوم به اسم و عنوان و سرفصل! امروز برایت می نویسم که بدانی چه یک روز به اسم ات باشد، چه نباشد سیصدوشصت وپنج روزم از آن توست! خواستم بدانی عشق، تاریخ و ماه و روز نمی شناسد، قلم هم! هر وقت هوایی شود می نویسد، منتظر گیر ِ روزشمار تقویم نمی ماند. خواستم بگویم تمام روزهایی که برای ام مادر بودی خارج از ماه و سال و روز بوده.

مامان! مگر می شود این همه خوبی را جا داد توی یک روز!!مگر می توان این همه بزرگی را به کوچکی ِ یک روز کاهش داد؟!

مامان! قطره قطره محبتی که از وجودت می بارانی، کویر دلم را زندگی می بخشد و این عطش هر روز در آرزوی ابرهای رحمت ات می سوزد...

مامان! هر روزت مبارک!

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٤/٦

تگ های این مطلب :مادر