![]() |
دی ۸۸ |
...حال من خسته دل خراب است
. حال خوشی ندارم این روزها، کلافه و آشفته و سرگردان و پریشان و بی قرار! که آرامش روزهای سفر رنگ حسرت می پاشد به اندرونی نمناکم! بازگشت از سفر حال خوشی نمی تواند باشد، برای هر مسافری، حالا تو هی بیا و بگو: " اینجا سرمنزل تو نیست، کعبه آن سنگ نشانی است که ره گم نشود... کعبه آخر راه نیست، آغاز است!*" دائم چراغ به دست، کوچه های تاریک ذهنم را در جستجوی علت این پایان! می گردم، اما تکلیف ما این روزها قضیه سوزن را در انبار کاه اثبات می کند! خسته ام از این همه تعلیق بین زمین و آسمان، نه دل برگشتن به زمین را دارم نه دل بازگشت به زندگی... اگر این جاذبه امان رفتن می داد... توی خانه که تنها می شوم یک دل ِ سیر گریه می کنم، اما سیراب نمی شوم! حتی گریه هم سنگینی این بار را کم نمی کند، همه چیز عین سابق است، بغض، راه های ارتباطی بیرون و درون ام را سد کرده! هوس سِیر در بُعد سوم زندگی به سرم می زند، بُعد سوم از نظر منطقی، اما شاید بُعد اول از نظر جایگاه! اینجا آرام تَرَم. اینجا راحت تر می شود حرف زد، می شود از درد ها گفت، بی آن که شرمندۀ سنگینی نگاهی باشی، می شود دل شکست، نا خواسته و نا دانسته! چون از وَرای هر کلمۀ بی جان، هزاران معنا، آن طور که باور داری پیداست، می توانی دل بشکنی، بی آن که بترسی از یک نگاه! اینجا حتی می توانی قضاوت کنی، تشخیص عدل و انصافش هم با خودت! اینجا فقط خودت هستی و لحظه به لحظۀ فکرت، پرسه می زنم درون خانه های اهالی این سرزمین دور، حرفی می زنم، دل نامه ای می خوانم، دل نوازی می شنوم اما... هیچ کدام این ها آنی نیست که باید پیدایش کنم و آرام ام کند و خاطرم را بنوازد، چشم های ام حرارت دارد، دارم می سوزم... فائزه حال ام را خوب می فهمد، حال خودش هم بهتر از من نیست، اما انگار فائزه مقاوم تر است! دل داری ام می دهد، اس ام اس می زند و جوابش را می دهم، خوشحالم از بودنش، اس ام اس آخرش منفجرم می کند... دیگر اختیاری در من نیست، این من نیستم! سعی می کنم تمام لحظاتی که بر من گذشته هضم کنم، اما نمی شود... خواب تنها درمان بی قراری هاست، اما می ترسم! از روزی که برگشتم حتی یک بار هم خواب خانه ات را ندیدم، انگار یکی شرط کرده باشد که رمز قبولی عبادت هام یک بار خواب دیدن توست. به خانه ات فکر می کنم، به تک تک ثانیه هایی که دورت گشتیم، به تمام نگاه های خیره ای که به خانه ات گره زدیم، به آن حال عجیب... چشم های ام را می بندم، اما... حریم امنت امشب هم جایی برای روح بی قرارم ندارد... . * دکتر علی شریعتی
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٤٩ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۸
کی و کجا وعده دیدار ما!؟
. . ** . . . . نشسته ای آن بالا، وسط آسمان که چه؟! که دل ببری و دل بسوزانی که دست نیافتنی هستی؟ یا همین دو تا عاقلی را که دور و بر ِمان مانده، به جنون بکشی و خلاص؟! یا شاید هم دلی بلرزانی و دنیا بلرزد؟! امروز تمام حواسم پیش تو بود! تمام وقت خیرۀ تو بودم، هنوز هم نشسته ام لب پنجره و دارم نگاهت می کنم، سیراب ام که نمی کنی آخر! خاطرت هم جمع، تا دارم از این عطش می سوزم کم نمی آورم.اگر منتظری لپ های ام گل بیاندازند و شرمندۀ این همه نگاه بی پرده شوم اشتباه کرده ای! من بر تو مشتاق تر از آن ام که فکرش را می کنی! خودت که می دانی همۀ خستگی ها با بودنت آسودگی است! از آن بالا دست ات را می گذاری روی دل ام و هی می گردانی اش که چی؟ توی این همه شلوغی و آشفتگی دنبال چی هستی؟ دنبال سه تا حرف بین این همه حرف و کلمه؟! «عین»، «شین»، «قاف»؟ خیلی وقت است که این سه تا حرف را سوا کردم و نشاندم ور ِ دل ِ هم! درست از همان روزی که دل ام آتش گرفت! . ** ساعت 8:30 شب یک نگاهی به آسمان بیاندازید جای عکس ما!
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠٢ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢٦
...خبر آمد خبری در راه است
... «دعوت عمومی» ای پادشه خوبان داد از غم تنهایی دل بی تو به جان آمد وقت است که بازآیی .... ولادت با سعادت مهدی موعود(عج) مصلح حقیقی جهان هستی و پرچمدار حق و عدالت، دوازدهمین اختر تابناک آسمان ولایت و امامت را به عموم مسلمین تبریک و تهنیت عرض نموده و به همین مناسبت مجلس جشنی با حضور عاشقان آن حضرت، روز شنبه مورخ 26/5/87 از ساعت 6 عصر الی 9 شب برگزار می گردد. امید است با شرکت در این مجلس خادمین آن حضرت را سرافراز فرمائید.
نویسنده : مریم ; ساعت ٦:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/٢۳
!آمده ام تا تو بسوزانی ام
. یک: توی ِ هواپیما نشسته ام. یکی دارد ته ِ دل ام تاب بازی می کند! هی جلو و عقب می رود و تمام دل ام را به هم می ریزد! آشفته بازار دل ام بر زبان ِ چشمان ام جاری است! یکی می پرسد می ترسی؟! لبخند می زنم و آرام می گویم نه! سؤال اش می پیچد توی ِ کوچه پس کوچه های ذهن ام... می ترسی!؟ می ترسم!؟ می ترسم! اما نه از پرواز، که از آغاز می ترسم... آرام آرام حرکت می کنیم، بلند می شویم، اوج می گیریم... حالا وسط آسمانیم... دارم فکر می کنم چه فکر خوبی است همچین سفری با همچین وسیله ای... این آرامش، قبل از سفر، این بالا، ضروری است. ------------------------------------- دو: اینجا بقیع است، قبرستان بقیع... اینجا واقعاً قبرستان است! هر بار که اینجا می آیم، یاد امام غریب ِ خودمان می افتم، امام غریب؟!! و هر بار یک سؤال ذهن ام را درگیر می کند... مکان آدم ها را غریب می کند، یا آدم ها مکان را؟! از پشت دو لایه دیوار سعی می کنم چهار تکه سنگی را که نشانۀ پاک ترین خاک ِ زمین است پیدا کنم، چهار تکه سنگ کنار هم، همین!دست و پای ام پشت فریادهای انتظامات گیر می کند! اما دل ام پر می کشد آن سوی دیوار، همان جا که کبوترها طواف می کنند، کنار همان چهار تکه سنگ... دل ام آتش می گیرد از این همه غربت! ------------------------------------- سه: پناه می برم بر حریم امن رسول که شکایت کنم از این همه مظلومیت. چشمان ام بی قراری می کنند، چه ها که نمی گذرد توی دل ام... اشک امان صحبت نمی دهد. با حسرت نگاه می کنم به همۀ جاهایی که الان می توانستم کنارشان آرام بگیرم، اما... لعنت به این همه دیوار ِ پارچه ای که راه را از هر طرف سد کرده. اینجا حتی فرصت نگاه کردن هم نیست. یک کمی دورتر روبه روی خانۀ پیامبر می ایستم... هر بار که انتظامات طرف ام می آید «وجعلنا» می خوانم چه کیفی می کنم از این همه اثر! سیر نگاهش می کنم، دل ام که کمی آرام تر می شود بدون خداحافظی می روم... ------------------------------------- چهار: با پای راست ام وارد مسجدالحرام می شوم، به سفارش فاطمه سرم را پائین می اندازم تا وقتی که خانه مقابل چشمان ام کامل شد یکجا نگاه اش کنم، سرم پائین است اما... تمام بدن ام دست می شود تا سرم را به بالا هل بدهد، تا نیمه های راه مقاومت می کنم، اما... دیگر طاقت ندارم... سرم را بلند می کنم، خشک ام می زند، یک لحظه بود و نبودم فراموش ام می شود! دل ام می خواهد دعا کنم، دعایم نمی آید! حتی همان سه دعای اولی که هزار بار تکرارشان کرده بودم، می خواهم این همه درد را فریاد بزنم... اما... دردی نیست، همه چیز خوب ِ خوب است!! فقط نگاه اش می کنم، فقط ن.گ.ا.ه... ------------------------------------- پنج: این بار به جای تو طواف می کنم! می چرخم و تو هم می چرخی، شانه به شانه ام، توی ِ دل ام غش می کنم از این همه احساس خوب، من، تو، خدا... دعای اول طواف را می خوانیم، یعنی تو می خوانی اما از توی ِ حنجرۀ من! تو می خوانی و من حظ می کنم! دعای دوم و سوم را هم تو می خوانی، لب های من می لرزد اما صدا، صدای ِ توست! من می چرخم و تو هم کنارم، دور چهارم و پنجم، چقدر سبک شده ایم، داریم پرواز می کنیم! از دو دور آخر چیزی یادم نیست، بی هوش ِ بی هوش بودم، تو، روی ِ بال هایت طوافم دادی! ------------------------------------- شش: عصر جمعه سری می زنیم به محلۀ شیعیان، یک نخلستان خراب و کوچک و تنگ و تاریک، اما... با صفا، با آدم هایی به مهربانی آفتاب! این وضع زندگی و این همه چهرۀ بی شکایت شرمنده ام می کند بابت ِ همۀ ناشکری ها. اینجا چه احساس آشنایی ته ِ دل ام جا باز می کند... ------------------------------------- هفت: قرآن نمی خوانم، دعا نمی کنم، نماز هم نمی خوانم! فقط نشسته ام و زل زده ام به خانه ات، این بار ِ آخری است که دارم خانه ات را نگاه می کنم، خوب می دانم که این همه سنگ و آجر و شیشه و پرده و چراغ و پنکه بدون روح تو هیچ اند، این را هم می دانم نشسته ای روی رگ گردنم و هر جا که بروم می آیی! اما حکمت این همه دلتنگی را... آمده ام خانه ات مهمانی، چنان مهمان نوازی کردی که دلم را بردی تا اوج، حالا هم که به خانه ام بر می گردم همراهی ام می کنی که مبادا دلتنگت شوم... همۀ این ها درست، اما من باز هم دلتنگ ام! تا از حرمت خارج شوم چند بار بر می گردم و پشت سرم را نگاه می کنم، ایستاده ای تا آخرین قدم را در خانه ات بردارم، یک لحظه تمام وجودم می ترسد، نکند نیایی؟! دوباره بر می گردم و نگاهت می کنم، سرم را کج می کنم تا به خواهش چیزی بخواهم! از لبخندت می فهمم که نا گفته می دانی! تمام وجودم داغ می شود، تو در من حلول می کنی!! ------------------------------------- پ.ن: به خانه که می رسم باز زل می زنم به سه حرف قاب شده روی دیوار، آن خانه با آن عظمت، و این کلمه با این سه حرف ساده، هر دو آرامم می کنند... خوشحال ام...
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٢۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٥/۱٦
|
|
|
