![]() |
دی ۸۸ |
"آنجا چراغش روزها هم آفتاب است"
. دلم هوای بقیع دارد امشب، این اولین باری ست که شب نیمۀ رمضان دل ام هوای جایی را دارد که با لحظه لحظه هایش آشناست، تمام صحنه ها پیش چشمان ام بیدار است. نشستن پشت آن پنجره های فولاد و طعم تلخ اسارت را چشیدن، و هوای آزادی در سر پروریدن! هوس نگاه کردن بر سرم زده، هر چند از پشت دو لایه دیوار! این حنجره فریادها دارد برای کشیدن! و بغض ها برای شکستن! این چشم ها هوس اشک دارند زیر آفتاب سوزان بقیع! اشک هایی که بیرون نزده بخار شوند از این همه داغی! دل ام هوای همان دو ساعت وسط ظهر را کرده که اجازۀ بالا رفتن داشتیم. حتی برای دیدن سنگ نشان های بزرگترین مردان عالم، باید بالا رفت، پائین ب ِ ایستی محرومی! هوای همان دو ساعتی که تا بخواهی جایی پیدا کنی و زیارت نامه ات را بخوانی - هر چند پنهانی – وقت تمام شده و فرصت نگاهی نمانده! هر چند تر! جایی که ما داشتیم نگاه اش، کفاف این دل داغدیده را نمی داد! آن قدر زمان کم بود و فاصله دور و سد نگاه زیاد، و حرف و حدیت فراوان! که تا بیایم به خودم بجنبم فرصت تمام شد و حتی نفهمیدم ترتیب آرامش شان را! نفهمیدم امام دوم است که سمت راست آرام گرفته یا اما ششم! هیچ نشد یک دل سیر برای شان صحبت کنم، نشد که سنگینی این دل را سبک کنم... دل ام هنوز سنگین است... هزارتا حرف دارد برای امام اش که آنطرف تر نشسته و دارد مهربانی می کند! دلم تنگ است... شاید اگر توصیۀ عمو عباس نبود، امشب هم مثل روزها و شب های مدینه می گذشت و خط حسرت دیگری بر دل ام می نشاند! امشب کلی فکر دارم و حرف! مهربانم! طناب امیدم امشب در دستان شماست!
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٤٢ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢٦
"خرابم می کند هر دم فریب چشم جادویت"
. درویش که نمی شوند این چشم ها... شما مرحمتی کن... د ر و ی ش . . . . . ببین!
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٢ ق.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٢۳
"امشب از شب های تنهایی ست رحمی کن بیا"
.. دارم فکر می کنم و فکر، بی آن که این چشم ها یک لحظه احساس کنند وقت رفتن است! دائم فکر می کنم به روزهایی که گذشت و روزهایی که قرار است بگذرد، که اگر فلان شود بهمان می شود و اگر بهمان شود چه بد می شود و می گردم دنبال فکر چاره! یکی تهِ دل ام تلنگر می زند آهای دختر! سر سپرده را چه به این فکرها؟!؟ هرچی که خوب است و قرار است بشود، می شود، تو را چه به این حرف ها!... دوباره فکر می کنم که اگر فلان شود بهمان می شود اما بعد تَرَش را فکر نمی کنم، از ترس صدایی که شرمنده ام کند. فکر می کنم و چرخ می خورم و هر بار بالش ام مچاله تر می شود! فکر می کنم و چرخ می خورم و هر بار با پتو یکی تر می شویم... فکر می کنم به یک دوست! یک دوست با یک تحول بزرگ! یک دوست با یک تحول بزرگ که مرا در این اتفاق سهیم می داند! غافل می شوم و مغرور و باز صدایی که شرمگین ام می کند! کلافه می شوم از این همه فکر، سرگیجه می گیرم از این همه چرخ... خواب امشب که هم صحبتی برای ام نیاورد! وضو می گیرم تا سبک شوم، ساعت از سه نیمه شب می گذرد... حتماً سرش خلوت تر از همیشه است... این موقع دقیق تر می شنود دردهای دل را...! همه جا تاریک است و روشنایی به اندازه هلال ماه شب اول! اما می بینم! سجاده ای را که مثل همیشه انتظارم را می کشد، انتظار من را که نه، ولی صبوری می کند! می بینم همۀ حرف ها را و حتی همۀ کلمه های بی جان ِ نقش بسته در قاب چشم های م را! تاریکی هست، خدا هست، من هستم و تو! نشسته ای کنج اتاق و خیال محو شدگی در تاریکی خوشحالت می کند؟ نمی دانی حتی اگر نباشی هم این چشم ها می بینندت! چه برسد به حالا که نشسته ای و زل زدی توی این چشم ها! باز احساس شرمندگی و قطره های ریز روی پیشانی، اینبار نه از صدا، که از نگاه تو... انگار می کنم که ندیدمت! اگر لازم باشد خودت شروع می کنی، خبر داری از سنگینی دل ام! نماز را که شروع می کنم، آرام آرام می آیی و می شوی قبلۀ نمازم! و من خدا را سجده می کنم به خاطر دلی که قبلۀ نگاه ام کرد... آرام می شود دل ام... دعایت می کنم، که همیشه دلت آرام باشد و قرص! قرص ِ کامل، مثل ماه! صاف و زلال! نماز که تمام می شود، چشم ها باز دارند توی "آن راه" قدم می زنند! انگار نه انگار که شب است و زمانی برای تمرین نبودن! درست که چیزی نمی گویی، اما من حرف می زنم، آنقدر زیاد که خسته شوی از این همه نگاه کردن! خسته نمی شوی و مثل همیشه من تمام می شوم! تا سحر چیزی نمانده، چشم های م را سنگین می کنی! عجیب بی انصاف شده ای! باشد حرفی نیست، همین یک ربع آخر برای ما!
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٥۳ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۱۳
"نور تویی"
. . چطور قسمت می شوی توی این همه رنگ و با هر رنگی جور می شوی و دوست می شوی و ایاق؟! تمام بزرگی ات را کوچک می کنی به اندازه فهم این رنگ ها و با هر رنگی یک رنگ می شوی تا ابعاد کوچک این همه دل، جذر مهربانی هات را جا کند توی تنگی وجودش! و آن وقت من هر چی سعی می کنم تقسیم شوم به اندازۀ سهم همۀ آدم های سهام دار دل ام! کم می آیم و کم می شوم و تمام می شوم و همۀ حساب هام به هم می ریزد، که نا توانم و نیازمند تک تک رنگ هایی که تو به رنگ شان آورده ای! این بار یکجا خودم را می سپارم دست ات، بی هیچ شرطی! اما... «قَنِّعنی بِما رَزَقتَنی» آخرش با خودت! . . . می تابی به شیشه های خاک گرفتۀ دل ام؟!
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٥۱ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/٦
!!هله نومید نباشی
. . هله نومید نباشی که تو را یار براند گرت امروز براند ، نه که فردات بخواند در اگر بر تو ببندد، مرو و صبر کن آنجا ز پس صبر تو را او به سر صدر نشاند و اگر بر تو ببندد همه ره ها و گذرها ره پنهان بنماید که کس آن راه نداند نه که قصاب به خنجرچوسرمیش ببرد نهلد کشتۀ خود را، کُشد آنگاه کشاند چو دم میش نماند ز دم خود کُنَدَش پر تو ببینی دَم ِ یزدان به کجاهات رساند هله!خاموش،که می گفت ازاین مِی همگان را بچشاند، بچشاند، بچشاند، بچشاند! "کلیات شمس تبریزی" . پ.ن: چشم! دارم سعی می کنم خوب باشم، اما هنوز چه طوری اش را بلد نیستم!
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٠٤ ب.ظ روز ۱۳۸٧/٦/۳
|
|
|
