دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

"تو چه کرده ای که عمری ز پی ات دویده ام من"

 

 

.

از همان آخرین باری که مامان را دعوت کردی دل ام شکست! همان باری که مامان برای اولین بار بی من! آمد دیدنت و من اشک هایش را ته دل ام خوب حس کردم! حواسم بود که تاوان یک گناه مانع آمدن ام شد، اما...با همۀ این ها دل ام شکست! تا همین آخری ها که دو تا ترین ام را دعوت کردی بی من! و من چشم های ام در حسرت نگاه تو و اسیر مدارهای مشرق پیما، لرزید! گفتم نکند قهر کرده باشی و حالا حالا ها خیال آشتی ات نباشد... ترسیدم... با ترین ها که خداحافظی کردم، دل ام پر بود و تنگ... تا اینکه اس ام اس زدی!! می دانم تو زدی، هر چند از دست یک دوست عزیز! " با امام رضا تماس بگیرید منتظره! 05112003334" دل ام لرزید، حتی دست هام! نمی خواستم زنگ بزنم، چرایش را نپرس! اما اصرارهای مامان بی تاب ام کرد... گوشی را برداشتم و تند تند شماره گرفتم! گوشی را برداشتی بی هیچ حرفی! می دانستم پشت خطی... صدای نفس هات را می شنیدم! حتی صدای صلوات های صحن ات را... و حتی تر! صدای سکوتت را! من هم حرف نزدم! خواستم شکوه کنم، اما نشد! صدا نداشتم!! حتماً از اشک هام همۀ گله ها را دیدی! حتماً دیدی که چطور دل ام آتش بود، بی یاوری که گلستان اش کند... حتماً دیدی!

تمام آرزوی این روزهام یک شب مهمانی شماست آقا...

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/٢٠



؟!؟

.

تو مرا

جان

 و

جهانی

.

.

.

چه کنم

جان

و

جهان

را

؟

!

؟

 

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱٥



" من مات تصویر توام"

 

.

مات سکوت اینجا شده ام!

لکه می دوم توی ِ بازار! این اولین باریست که یک بازار می بینم با این همه آرامش! ساکت اش دوست داشتنی تر از همه لحظه های پرهیاهوش جلوه می کند، خیره می مانم به این همه قرار! مدت هاست دل ام قرار ندارد! دل ام هوس ِ آرامش دارد، خودش هم از نوع بازاری اش! یک دل با کرکره های پائین! دلی که بشود در پی ِ رفت و آمدش یک شب آرام ساخت! دلی که بشود توش قدم زد! گاهی تند، گاهی کند، بی آن که کسی خیرۀ مستانگی ات باشد!

دل ام یک دل بازاری می خواهد که انتهای کوچۀ اول ِ سمتِ چپش حیاط با صفای یک مسجد باشد! که مسجدش پر باشد از آدم هایی که خواب ِ صبح ِ سرد ِ محرمی ِ زمستانی را واگذار کرده باشند به امید عطا! زیر گلباران گلوله های ِ سرمازدۀ سفید، آمده باشند تا هم نوا شوند با صدایی که بیشتر یک خاطره است برای دل ام تا پخش زنده!

دل ام عجیب هوس ِ سکوت دارد! درست عین ِ یک  بازار، در صبح ِ سرد ِ محرمی ِ زمستان! 

زمستان ۸۶

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۸/۱