دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

...! رفتی و رفتن تو

.

.

عادت دارد گویا... همان که قدم بر عالَم اش گذاشتی، دل تنگی را روانۀ دل ات کند! جاده را می گویم، همان نشان ِ فاصله ها! دل تنگِ روزهای ِ با تو بودن ام! مخصوصاً این روزها... این روزها که داری بزرگترین قالب ِ بودن ات را شکل می دهی، بی م ن! و من در انتهای این فاصلۀ طولانی باید خنده هات را برای خودم تصویر کنم! بی آن که ببینم شیطنت چشم هات را! این روزها نمی دانم روزهای خوشحالی ست یا...

 گفتی حس خوبی ست این روزها! خوبی ش را می فهمم! اما دل ام!! امان از این دل ها که هیچ وقت زمان را نمی فهمند!

ته ِ دل ام سنگینی می کند ژرفای ِ یک خاطره! و شاید یک قول! یک قرار ساده! و. ف. ا... شاید همین قول است که نمی گذارد خیلی به آدم ها نزدیک شوم! شاید دلیل تنها نشستن ها همین قرار ساده باشد! و. ف. ا...

اما...! انگار فاصله دارد کار خودش را می کند! بی که بخواهیم یا بدانیم! تو داری بهترین روزهات را می سازی بی آن که من! در یک لحظه اش شریک باشم!

کارت عروسی ت را که دیدم، انگار باورم شد جادوی فاصله را! گویی جنس جاده به_قول یکی_خراب تر از جنس ما دو تا! با هم است!!

بهترین ام: امید دارم تا هستی بهترین روزها را کنار شریک ِ شریک تَرَت! داشته باشی.

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٦



"اوست نشسته در نظر"

 

 

 

.

.

پیش او دو اَنا نمی گنجد، تو اَنا می گویی و و او اَنا! یا تو بمیر پیش او ، یا او پیش تو بمیرد! دو تایی نمانَد، اما... آنکه او بمیرد امکان ندارد، نه در خارج نه در ذهن، که:

"وَ هُوَ الحَیُّ الَّذی لا یَموُتُ"

اکنون چون مردن او ممکن نیست، تو بمیر تا او بر تو تجلی کند و دویی برخیزد..!*           

.

*فیه ما فیه.

عکس از: ...

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٦:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۱٠



در رکاب خلیفه

 

..

 

علی (ع) هنگامی که به سوی کوفه می آمد، وارد  شهر انبار شد که مردمش ایرانی بودند. کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه محبوب شان از شهر آنها عبور می کند، به استقبالش شتافتند، هنگامی که مرکب علی(ع) به راه افتاد ، آن ها در جلو مرکب شروع کردند به دویدن. علی(ع) آن ها را طلبید و پرسید: " چرا می دوید، این چه کاری است که می کنید؟"

در پاسخ گفتند: " این نوعی احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود می کنیم، این سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول بوده است."

علی(ع) فرمود: " این کار شما را در دنیا به رنج می اندازد، و در آخرت به شقاوت می کشاند. همیشه از این گونه کارها که شما را پست و خار می کند خودداری کنید. به علاوه این کارها چه فایده ای به حال آن افراد دارد؟!؟"*

.

* داستان راستان/ جلد ۱/ صفحه ۲۰و ۲۱/ شهید مرتضی مطهری

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱:٠٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/٩/۳