![]() |
دی ۸۸ |
...بیستون بر سر راه است
. در هیاهوی بدرقه کنندگان، آرام آرام دور می شوم، آدم ها در دیده کوچک می شوند و در دل بزرگ! حالم را درست نمی دانم، نه آنقدر که باید، خوبم، نه بد! هنوز باور نکرده ام که کجا می روم... مغزم روی خوشی بر نوشتن نشان نمی دهد...! پنجشنبه 13 فروردین 88/ نجف اشرف... یک، دو، سه، چهار، ..............................سی و پنج، سی و شش، ............................................... ........................................................ ......................صد و پنجاه و هفت، صد و پنجاه و هشت و ............................................................. دویست، دویست و یک، ..................................................... ..................................... دویست و نود دو، دویست و نود و سه، ...................................................................... .................... ............................................................... سیصد و پنجاه و یک، سیصد و پنجاه و دو، ............................................. .............................................................................. ........................................................... ... .................................................... پانصد، پانصد و یک، ................................................ ................................................................ ................................................................................ ........هفت صد و هفتاد و چهار، هفت صد و هفتاد و پنج، ......................................... ............................................................... ....................................................... ......................................... نهصد و نود و نه، هزار، ....................................................................... ....................هزار و هشتاد و سه، هزار و هشتاد و چهار، هزار و هشتاد و پنج اُمین قدم را در سیزدهمین روز از بهار، بر آستان آسمانی امیرالمؤمنین گره می زنم ... هزار و هشتاد و پنج قدم راه است از هتل قصر البدر تا حریم مولا، باید از بازار گذشت، از بین هزار رنگ و فریب، توانستی چشم هات را کنترل کنی، می رسی به آسمان... یک رنگ بالاتر از هر رنگی که هست! قدم هام را آرام بر می دارم، شنیده ام برای رسیدن بر آستان حضرت دوست باید با وقار قدم برداشت، گام های ام کوچک است و نگاه ام دور! هر قدم را که بر میدارم، دل ام هزار رنگ می شود و هر قدم را که می گذارم، رنگ ها می شوند یکی، و محکم، و استوار، و مصمم... آشوبی بر پاست... سه بار در مسیر تفتیش! می شویم، که مبادا... چه؟! مگر می شود جلوی مبادا را گرفت؟! مگر تاکنون شده؟! اهمیت نمی دهم، نگاهم فقط به روبروست، این حواس گسترده را به زور جمع کرده ام سمت یک گنبد، قدم ها که به آخر می رسد، دیگر طاقتی نمانده، تیرگی چشم هام نمی گذارند تابلوی امین الله را راحت بخوانم، با عجله، دو تایکی خط ها را جا می اندازم... توان ایستادن ندارم، السلام علیک یا مولا، یا امیرالمؤمنین، السلام علیک یا ابا الحسنین... حالا یک مولاست و یک نگاه... حالا من هستم و راز این همه مربع و دایره که اسیر کرده این همه نیازمند را! که قفسی ساخته بر جسم های ما... تا مبادا با دلی ناپاک... من هستم و راز این همه آینه که هزار تکه ات می کند تا بشکنی و بشکند همۀ این رنگ های دروغین وجودت... حالا من هستم و یک دل پر از نگاه... باقیش بماند ته دل ما و نوک انگشتان مان...
نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:۳٤ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤
... ک ر ب ل ا
|
|
|
