دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

... ببار ای بارون ببار

 

.

18/1 /1388 کربلای معلا...

ساعت 20 و 30 دقیقه به وقت عراق، بین الحرمین... مداحی هست حیدری نام، تنها مداحی که اجازۀ آوردن بلندگو به بین الحرمین را گرفته، به خاطر جمعیتی که صدای حنجره اش کفاف شان را نمی دهد! دعای توسل می خواند. تک تک چهارده معصوم را صدا می زنیم، در زمینی نفرین شده، با هولناک ترین جنایات! میان نگاه های دو برادر! موجه قرارشان می دهیم نزد خدا، و واسطه و شفیع... آخرهای دعاست، قیام می کنیم به احترام امام قیام گر! نم نم ِ باران چه آسمانی می کند خشک ترین جای زمین در ذهن ها را...! قطره هایی که حسرت شان در مکه بر دل هامان ماند!

روضۀ امام حسین می خواند، روضۀ برادرش ابوالفضل نیز، سینه می زنند... سینه می زنیم... باران هم هی دارد تندتر می شود... صدای رعد با صدای بلندگو قاطی می شود، برقی که دم به دم آسمان تیرۀ کربلا را روشن می کند... هیچ کس کم نمی آورد... همه خیس ِ خیس، اما همچنان ایستاده اند و سینه می زنند... همچنان ایستاده ایم و سینه می زنیم... حواسم نیست تا از خیسی موکت چندشم شود!! نگاه ام به طرف حرم حضرت عباس است و دل ام پیش امام حسین... شب آخر است باید زیارت وداع بخوانم، دارم نگاه ذخیره می کنم برای یک عمر، دل ام را هم داده ام سبک شود از این همه سنگینی که عمری است یدک می کشم... توی صف است انگار! هنوز پس اش نداده اند! اول می روم تا از عمو خداحافظی کنم، حکمت اش  را نفهمیدم! تا به حرم حضرت ابوالفضل می رسم اشک ها خود به خود می جوشند... اما هر بار که قدم در حریم امام شهید می گذارم حتی یک قطره هم دریغ می شود... وقت خداحافظی با عمو تمام می شود! راه می افتم به سمت حرم امام حسین، زیر این همه باران، این جا همان میدان جنگ است با این همه باران؟! دل آدم چه بد می سوزد... تمام شب را در حریم می مانم، نماز شب خواندن ام نمی آید، زیارت وداع را می خوانم و نماز زیارت را و بعد یک گوشۀ دنج رو به روی ضریح و یک عالمه نگاه خیره، آنقدر نگاه می کنم تا دل ِ سبک شده ام را تحویل بگیرم... تحویل می گیرم... اما گویی عادت کردم به احساس سنگینی... شرمنده می شوم! اما باز نگاه می کنم... صاف ِ صاف، بی آن که اشک جلوی چشم هام را بگیرد... صدای اذان صبح بلند می شود، وقت مان تمام است، حتی نمی شود نماز صبح را به جماعت بخوانیم... هنوز باران می بارد... هتل مان نزدیک است، زود می رسیم... وسایل مان را بر می داریم و راه می افتیم توی کوچه های تاریک و چاله های خیس ِ کوچه ها!. وسط های راه یک جایی روشنایی حرم راه پیدا می کند به نگاه ام، می ایستم، سرم را کج می کنم و می گویم سبک ِ سبک... آن همه نور را می بینم که لبخند می زند و چشم هایش را روی هم می گذارد... که یعنی سبک... تا مرز ایران یک ریز باران می بارد... اما... اینجا که باران می بارد... دل آدم چه بد می سوزد....

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۸



...دیری ست که دل دار پیامی نفرستاد

 

.

 گوش ام به راه تا که خبر می دهد ز دوست...

                        

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٩:۳۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/٥