دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

... دردهای من نگفتنی ست

 

 

.

.

آقایان بس کنید دیگر... گویی دارد باورمان می شود این همه جنگ بر سر قدرت را! این همه توهین و نزاع در برابر چشم های فرصت طلبِ دشمنان ِ همیشگی برای چیست؟! فاش کردن رازهای خانواده ای که با خون رگ های مردان بزرگ و خون دل و دیده گان شیرزنان رشد کرده، برای سودجویی بیگانگان دردِ مردمِ ماست؟! امام ِ ما رهبری بود بزرگ، مقتدر و یک رنگ! نه چهار رنگ!! نه هزار رنگ!!! امامِ ما یکی بود، با یک راه بزرگ، و یک هدف بزرگتر؛ چطور جرأت می کنید چهار تکه اش کنید تا بر مسند قدرت تکیه کنید! این سوء استفاده نیست از ارزش های ارزشمند مردم؟! به فکر مردم اید آیا؟! این طور مردم را به جان هم انداخته اید که خوشحال شوید شور انتخاباتی دور دهم بیش از حد انتظار است؟ همین؟ البته از روی زد و خوردهاتان به راحتی می شود فهمید که کمیت گرایید، و تنها موضوع بی اهمیت در اداره یک مملکت و 70 میلیون انسان ِ ناقابل! کیفیتِ هر طرح و برنامه و کاری ست! شما در مدح قدرت می گویید بی که بخواهید! و جوانان تان هر روز دارند در گوشه ای از شهر خون بر چهرۀ هم می پاشند! همان خونی که روزی در این شهر و دیار حرمت داشت! از مرکز شهر نمی شود به سلامت عبور کنی قبل از این که روشن کنی این طرفی هستی یا آن طرفی! جالب تر این که انتهای هر دو با این که موازی اند باید به هم برسد و یک امام با شادی ایستاده باشد و ستایش کند این همه شور انتخاباتی را! بس کنید این همه ریا و دروغ را! به ریختن آبروی یکدیگر کمر ِ همّت بسته اید که چه؟ که ثابت کنید همۀ بی اعتمادی ها درست بود؟! نگذارید باور کنیم جدایی دین را از سیاست... بس که توهین شنیدیم و دروغ! بس که لگدمال شد اسلامِ نابی که آزادی بخش بود، در هیاهوی این همه جنجال! امروز مردانی که لباس دین بر تن دارند فاصله ها دارند تا تقدسی که لباس شان بر اندام شان منعکس کرده! همانطور که امروز بیانیه می دهید، می توانید در دفاع از این همه رنگ و ریا که زیور لباس تان کردید در بارگاه باری تعالی بایستید؟! نکند فراموش کردید که یک روزی الگوی دینی بودید برای ملت ما! هنوز هم باید تقلیدتان کنیم؟

این روزها می گذرد، یک هفته دیگر شما می شوید رفیقان انقلابی ِ هم و در مجامع کنار هم می نشینید و بر هم لبخند می زنید، ته ِ دل تان بماند! فکر این را کرده اید که چه بلایی سر دانشجوها می آید؟! که چطور طرفداران متعصب و غیر متعصب تان در کنار هم بنشینند پشت یک میز و درس بخوانند؟ چطور دست در دست هم دهند؟ که حالا دیگر سایز دست ها به هم نمی خورد!! فکر این را کردید که چه فاصله ای ایجاد شد بین قشر به ظاهر مذهبی و به ظاهر روشن فکر!! فکر خط تیرۀ بین این ها را نمی کنید؟! چطور بخیه می زنید این همه شکاف را...

آقایان بس کنید لطفاً، بیش از این دل هامان را خون نکنید با نگاه های حقارت بارتان! دل تان به امام نمی سوزد به مردم بسوزد... مردمی که در هر شرایطی و هر نظامی باید درد بکشند... چه از دست سلطه جویان و چه از دست به ظاهر خیر خواهان...

آقایان... بس کنید لطفاً...!

"دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من

گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

دردِ مردم زمانه است

مردمی که چین پوستین ِشان

مردمی که رنگ روی آستین ِشان

مردمی که نام های ِشان

جلد کهنه شناسنامه های ِشان

درد می کند،

من ولی

تمام استخوان بودن ام

لحظه های سادۀ سرودن ام

درد می کند..."*

.

*قیصر امین پور

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱٩



!...وقتی گل مریم خندید

 

.

*

خُب تاریک بود! تنگ و مرطوب هم! هیچ کس نبود تا سر به سرش بگذارم، هیچ کس نبود گازش بگیرم، هیچ کس نبود موهاش را بکشم، هیچ کس نبود تا بازی کنیم، هیچ کس نبود تا بخندیم، حتی ورق نبود تا خط خطی ش کنم! کلافه بودم اما حتی نمی شد گریه کرد! از کوره در رفته بودم، فکر می کردم اولین کسی را که ببینم حسابی از خجالت این چند وقت در می آیم، کلی فکر تو سرم رژه می رفت و از این که دست ام این همه بسته بود داشتم منفجر می شدم، برخواستم ناگهان.....

 

*

مامان ناهارش را خورده بود و داشت چرت می زد، هر چند مدت ها بود که اذیت می شد، راحت نمی توانست بخوابد، انگار حسرت یک خواب حسابی تو چشم هاش بود، یکهو رنگش پرید، بلند شد نشست!

 

*

مامان که به بیمارستان رسید، دکتر کلی دعواش کرد! که چرا چنین کردی و چنان... (حالا چنین و چنان اش بماند!) حسابی نا امیدش کردند، که نمی مانیم، یعنی من و مامان! مامان هم گفت خوب نمانیم! هر چی خدا بخواهد، از آرامش اش کیف کردم، انگار یک کمی از حرص ام خالی شد! کلی با خودم به هر دو تایی مان افتخار کردم! رفتیم اتاق عمل، بیرون که آمدم اول اش کلی نور پاشید تو صورتم، هیچ جا را نتوانستم ببینم، چشم هام را بستم و باز تاریکی! باز کلافگی، از حرص ام چنان گریه ای کردم که بعد از آن هیچ وقت موفق به تکرارش نشدم! حالا من هی گریه می کردم، بقیه می خندیدند، دیدند که زنده ماندیم، کم که آوردند خنده شان گرفت! یه نیم نگاهی بهشان انداختم، نور زیاد بود اما هاله شان را که می شد دید، اوووووووووووووه! این ها همه آنقدر بزرگ بودند که نمی شد دق دلی ات را سرشان خالی کنی! حتی دندان هم نداشتم که گازشان بگیرم، انگار یک چیزی گیر کرده بود تو گلوم! همانطور گیر کرده ماند! چون بالاخره نتوانستم حرص ام را خالی کنم!!!

.

+ دوران نوزادی خوبی داشتم، بی سر و صدا... مشغول زندگی خودم بودم، زندگی که نه، خاطرات پیش از هبوط!

+ دورۀ خردسالی و کودکی نمونۀ بارز یک بچۀ تُخس! خدا مامان و بابا را اجر عظیم دهد که تحمل ام کرند!

+ پنج سال ابتدایی شاگرد اول بودم، اما از وقتی که سمپادی شدم، رفتم زیر خط فقر، البته از نوع علمی ش!

+ برای کنکور خیلی درس نخواندم، یعنی نخواندیم، چندتا بودیم، یکی از یکی تنبل تر! کسی بهمان امید نداشت!

+ رتبه ها که آمد شوک بزرگی بود!

+ کمترین علاقه ای به گیاه پزشکی نداشتم، به اصرار بابا فقط یکی، فقط و فقط یکی – گیاه پزشکی زنجان – را توی صد تا انتخاب ام گنجاندم... کاری نمی شد کرد، قسمت است دیگر!

+ اعتراف می کنم در دورۀ دانشجویی – لیسانس – بهترین دوست های دنیا را پیدا کردم، مطمئن ام هیچ کس، هیچ کجا، عین شان را ندارد!

+ سه تایی شب های امتحان درس می خواندیم که فقط یک مدرک لیسانس در لیست افتخارات مان موجود باشد!

+ برای کارشناسی ارشد به همۀ رشته ها فکر کردم جز رشتۀ خودم، یک دور کامل زدم و باز رسیدم به قسمت!

+ استاد راهنمام را خیلی دوست دارم، این روزها نقش عمدۀ زندگی م را بازی می کند، بزرگ ترین اثر را هم در علاقه به رشته ام داشته اند.

+ به شدت اعتقاد دارم مسیر 6 سال اخیر زندگی م را روی دوش خدا طی کرده ام.

+ تا یک سال پیش خیلی از زندگی م و روزهای گذرانده ام راضی نبودم، سال 87 را از همه بیشتر دوست دارم، اتفاق های خوب زیادی برای ام داشته، سال 88 را هم سپردیم به خدا ....

.

 

7/3/1388

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٧