![]() |
دی ۸۸ |
!! نبش قبر خاطره ها
. بعضی ها آنقدر تغییر کرده اند که اصلاً نمی شود شناختشان! بعضی ها از دور قابل تشخیص نیستند، جلوتر که می آیند می شود حدس هایی زد، بعضی دیگر، تغییرکی داشته اند اما می شود شناسایی شان کرد، بعضی های آخر دست نخورده اند، نه پیر تر شده اند نه جوان تر، نا چاق تر نه لاغرتر، تکان نخورده اند.... این ها همه ظاهر ماجراست، مربوط می شود به قیافه و تیپ و مد و...، اما خودشان و درون شان و علم شان و باطن شان، همه جابه جا شده اند، بالاتر یا پائین تَرَش را خدا می داند، پیش رفت و پس رفت اخلاقی را در یک ساعت و دو ساعت نمی شود فهمید، اما تغییرات محسوس است! به خصوص از نظر علمی... همه پر از پیش رفت، همه پر از خبر، زهرا یک سال دیگر این موقع ها پایان نامۀ دکتری فیریک اش را دفاع می کند! فکر نکنی سی، چهل ساله است ها! تازه بیست و چهار ساله شده! زینب، کارشناسی ارشد فیزیک می خواند، دانشگاه صنعتی شریف؛ منیزه، کارشناسی ارشد برق، دانشگاه امیرکبیر؛ الهه، کارشناسی ارشد متالوژی، دانشگاه علم و صنعت؛ الهام، کارشناسی ارشد مواد، دانشگاه تهران؛ فاطمه، چیزی نمانده پزشکی اش را تمام کند؛ الهام، دکتر داروساز؛ مهسا، کارشناسی ارشد شیمی، دانشگاه تبریز؛ مریم، کارشناسی ارشد بیوتکنولوژی، دانشگاه زنجان؛ سمیرا، سال آینده داروسازی اش را تمام می کند؛ سمیه، کارشناسی ارشد فیزیک، دانشگاه زنجان؛ ندا، کارشناسی ارشد گیاه پزشکی، دانشگاه شهید مدرس؛ دیمن، کارشناسی ارشد برق، دانشگاه صنعتی شریف؛ خدیجه، کارشناسی ارشد ریاضی، دانشگاه شاهد تهران؛ فاطمه، کارشناسی ارشد نرم افزار، دانشگاه تهران؛ غزال، کارشناسی ارشد نقاشی، دانشگاه تهران؛ و ... . . هنوز خیلی سال نگذشته از روزهای با هم بودن مان، فقط شش سال و این همه تغییر! کاش همۀ پیله شکافتن ها، پوست انداختن ها، این همه پر از خوبی و پیش رفت باشد... اتفاق خوبی بود، گرد هم آیی بزرگ دانش آموختگان مراکز استعدادهای درخشان زنجان، جمعه، 23 مرداد 1388، روز نبش قبر خاطره ها! روز روبوسی های طولانی و به قول یکی "یک روز بزرگ برای آنفولانزای نوع A"!!!. معلم ها و مدیرها و ناظم ها هم بودند. به خانم محمدی که سلام کردم، خیلی زود شناخت، کلی هم خوشحال شد بابت هوش و ذکاوت اش! 6 سال ناظم بود، خیلی دل اش می خواست بداخلاق باشد! اما نتوانست! خانم اقتصاد چند سالی مدیر بود و بعد دبیر ادبیات، اسم ام فراموش اش شده بود، چهره ام آشنا بود، اصرار داشت که دانش آموز زرنگی بودم!! هر چه انکار کردم اصرار تر کرد! خانم قادر دبیر زیست شناسی، هیچ وقت از هم خوش مان نیامد! پیر نشده بود، فقط کُندترَ از قبل راه می رفت! خانم طباطبایی، دبیر فیزیک، هنوز هم ته دل ام از نگاه اش می ترسد!! روزهای خوبی بود، 6 سال پیش و قبل تَرَش، اما... روزهای به تر، همین 6 سال آخر بود، کنار زهرا، کنار مرضیه... کاش می شد هم کلاسان دانشگاهی را هم 6 سال بعد، 10 سال بعد، حتی 20 سال بعد دید... دیدن بچه های قدیم کنار بچه هاشان حس خوبی باید باشد... . . پس نوشت: یک روزِ کوچک، توی همۀ گرفتاری ها و خستگی ها و دل تنگی هایی که همگی دچارش شده ایم، می تواند بزرگ باشد به اندازۀ تمام خاطره هایی که نسل ها در دل نیمکت های چوبی به یادگار گذاشته اند...
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٢٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٢٤
!مست مستم ساقیا، ناخورده مستم ساقیا
. . دخیل می بندم، به ضریح مژگان ات... دل را... که پابست حرم چشمان ات بماند...! . .
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:۱٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٤
تو کجایی گل نرگس!؟
.عصر یک جمعۀ دل گیر، دل ام گفت بگویم بنویسم که چرا عشق به انسان نرسیده است؟ چرا آب به گلدان نرسیده است؟ چرا لحظۀ باران نرسیده است؟ وهر کس که در این خشکی دوران به لب اش جان نرسیده است، به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است. بگو حافظ دل خسته ز شیراز بیاید بنویسد که هنوزم که هنوز است چرا یوسف گم گشته به کنعان نرسیده است؟ چرا کلبه احزان به گلِ ستان نرسیده است؟ دلِ عشق ترک خورد، گلِ زخم نمک خورد، زمین مرد، زمان بر سر دوش اش غم و اندوه به انبوه فقط برد، فقط برد، زمین مرد، زمین مرد ، خداوند گواه است، دل ام چشم به راه است، و در حسرت یک پلک نگاه است، ولی حیف نصیب ام فقط آه است و همین آه، خدایا برسد کاش به جایی، برسد کاش صدای َم به صدایی... عصر این جمعه دلگیر وجود تو کنار دل هر بی دل آشفته شود حس، تو کجایی گل نرگس؟ به خدا آه ِ نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم، زده آتش به دل عالم و آدم. مگر این روز و شب ِ رنگ ِ شفق یافته، در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده، ای عشق مجسم! که به جای نم شبنم بچکد خون جگر دم به دم از عمق نگاه ات؟ نکند باز شده ماه محرم که چنین می زند آتش به دل فاطمه آه ات! به فدای نخ آن شال سیاه ات به فدای رخت ای ماه! بیا، صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم توئی، آجرک الله! عزیز دو جهان یوسف در چاه، دلم سوخته از آه نفس های غریب ات، دل من بال کبوتر شده، خاکستر پرپرشده، همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی و سپس رفته به اقلیم رهایی، به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت زیر رکاب ات ببری تا بشوم کرب و بلایی، به خدا در هوس دیدن شش گوشه دل ام تاب ندارد، نگه ام خواب ندارد، قلم ام گوشه دفتر غزل ناب ندارد، شب من روزن مهتاب ندارد، همه گویند به انگشت اشاره مگر این عاشق بیچارۀ دل دادۀ دل سوخته ارباب ندارد...تو کجایی؟ تو کجایی شده ام باز هوایی، شده ام باز هوایی... گریه کن، گریه وخون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است شما دیده ای آن را و اگر طاقت تان هست کنون من نفسی روضه ز مقتل بنویسم، و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است، به گستردگی ساحل نیل است، و این بحر طویل است و ببخشید که این مخمل خون بر تن تب دار حروف است که این روضۀ مکشوف لهوف است، عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است، و ارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است، ولی حیف که ارباب «قتیل العبرات» است، ولی حیف که ارباب«اسیر الکربات» است، ولی حیف هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنۀ یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی، الف قامت او دال و همه هستی او در کف گودال و سپس آه که «الشّمرُ...» خدایا چه بگویم «که شکستند سبو را و بریدند ...» دل ات تاب ندارد به خدا با خبرم می گذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی، تو خودت کرب و بلایی، قسمت می دهم آقا به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی، تو کجایی... تو کجایی... حمیدرضا برقعی
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:٠۸ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۳
|
|
|
