دی ۸۸
آذر ۸۸
آبان ۸۸
مهر ۸۸
شهریور ۸۸
امرداد ۸۸
تیر ۸۸
خرداد ۸۸
اردیبهشت ۸۸
فروردین ۸۸
اسفند ۸٧
بهمن ۸٧
دی ۸٧
آذر ۸٧
آبان ۸٧
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
امرداد ۸٧
تیر ۸٧
خرداد ۸٧
اردیبهشت ۸٧
فروردین ۸٧
اسفند ۸٦
بهمن ۸٦
دی ۸٦
آذر ۸٦
مهر ۸٦
شهریور ۸٦
امرداد ۸٦
تیر ۸٦
خرداد ۸٦
اردیبهشت ۸٦
فروردین ۸٦
اسفند ۸٥
بهمن ۸٥

"هیات وبلاگی سبو "فطرانه

 

 

.

 

* خدایا من از تو خواهم بزرگترین چیزی که یکی از آفریدگان ات از تو در خواست کند... که درود فرستی بر محمد و آل محمد و دیگر این که بگردانی این ماه رمضان را بزرگترین ماه رمضانی که بر من گذشته... که آن را برکتی قرار دهی در نگه داری دین ام و رهائی خودم و برآوردن حاجات ام، ...

 

رمضان که شروع می شود، می شود عینُ هو یک سفر، از همین سفرهای دور و نزدیک، داخلی و خارجی، که گَه گاه مهمان می شویم! –البت یک فرقی دارند این سفر و آن سفر، این که باید در سفر رمضان، "فَخلَع نَعلَیک" کنی که در وادی مقدسی قدم می گذاری، خلاف سفرهای دیگر که باید اساسی پاپوش پای ات کنی-  حالا که سفر یک ماهه است، انگار می کنیم یک سفر خارجی را! بگیریم مکۀ یک ماهه در رمضان، بستگی به جیب ات دارد که با کدام پرواز و به کجا می روی! پرواز درجه یک، درجه دو، درجه سه! به مقصد جده، مدینه، اصلاً با پرواز می روی یا زمینی؟ با اتوبوس می روی یا کشتی، قصد همه سفر است و مقصد همه رمضان، اما چطور و چگونه اش بسته به وسع ات، توفیر دارد، حتی گذران این سفر... خوب فرق دارد توی هتل فلان قدر ستاره باشی یا توی یک مسافرخانۀ زواردررفته! خوب توفیر می کند صبحانه ات را کامل و تر و تمیز تقدیم ات کنند یا مجبور باشی کلۀ سحر بیدار شوی و بروی صف نان بایستی و پنیر غیر بهداشتی حول و حوش مسافرخانه را میل کنی... همه اش بر میگردد به دخل و خرج ات، نه در سفر که در سال! که چقدر کسب کرده ای در سال و چقدر اش را خرج کرده ای و چقدر اش را جمع! این که چقدر دلِ خرج کردن هم داشته باشی بی تأثیر نیست، اصلاً مهم ست، از نوع خیلی! گیریم که هی خیرات جمع کرده باشی، هی خوانده باشی و گفته باشی و جمع کرده باشی زیر بالش ات، وقتی به کارَت نیاید و به کار دیگران، انگار می شود که اصلاً جمع نکرده ای و از خوش گذرانی های سفر اوت(out) می شوی!

آغاز سفر که می شود، روزهای اول، نیمۀ اول، همه بی قرارند، چه وسیع روزیان و چه تنگ چشمان! سفر می شود یک تنوع و یک فرار از زندگیِ تکراریِ روزمره... پس شیرین است برای هر دلی، اما بخش مهم اش نیمه دوم اش است، که خیلی ها دل تنگ همان زندگیِ تکراریِ جاریِ روزمره می شوند، خیلی ها خسته می شوند از بودن در مسافرخانه ای که مهمان اش بوده اند، حوصله شان سر می رود! خسته می شوند از این که خیلی کارها را نباید بکنند در این سفر! خسته می شوند از این که نفس شان باید دائم کنترل شود و وجدان یک ریز تَشَر بزند که چرا فلان کردی و بهمان نه! راحت تر که بخواهم بگویم خیلی ها کم می آورند...

خیلی های دیگر اما آی کِیف می کنند، آی کِیف می کنند... توی اتاق های فلان و روی تخت های بهمان و کنار هم دیگر! راستی خوبی این سفر می دانی به چیست؟ همین کنار هم بودن ها! مخصوصاً سر سفره که این روزگار نامرد لامروت این یکی را بدجور از آدم ها گرفته، غذا خوردن باهم، کنار هم، زانو به زانوی هم! اما در این سفر همه سرِ ساعت حاضرند و با هم زانو خم می کنند در برابر خوان رحمت الهی، خوب مسلماً دَر نمی روند این گروه از این همه روزهای خوب به روزگارِ سخت زندگی، تا آخرش هستند، مرد و مردونه (برمیگردد به نوع بشر ها!) انگار این ها راحت اند از قیل و قال وجدان همیشه بیدار! جناب وجدان را فرستاده اند مرخصی ِ یک ماهه!

همین طور طی می کنند تا روز آخر، روز قرعه کشی! روز فطر! روز گشایش! عید فطر! هر که بیشتر خرج کرده باشد امتیاز بیشتری دارد، گیریم حساب ما با حساب بالایی ها نخواند، گیریم رحمان یت خدا همه را شامل شود و به امتیاز و خرج، دخلی نداشته باشد، اما بی خیال انصاف که نمی شود شد، رحیم یت اش را چه کنیم پس! همان که خاصِ خاصان است؟ نچ، همان که گفتم، قرعه کشی و امتیاز بندی! این همه حرف و حرف و دعا و آرزو و امید و امید و امید پست شده به بالا، همه را که نمی شود یک جا داد، می شود؟ باید بررسی شوند، باید سَوا شوند، شدنی ها از نشدنی ها، بنده ها از بنده ها، مشمولین رحمان یت و رحیم یت، روز عید، روز قرعه کشی ست، اسم هر کس که در آید تا آخر سال، تا رمضان آینده، حتی تا آخر عمر کِیفَ ش کوک است و خیالَ ش تخت... اسم هر کس هم بیرون نیاید از گردونۀ آسمان، غم اش نباشد، جزو خاصان که باشد لابد برای اش بهتر بوده، و لا غیر که باشد، باید بنشیند و حساب کتاب کند، کنار بیاید با وجدان، تصمیم بگیرد و یک یا علی پشت بندش و امید به روزهای نیامده...

.

.

.

یا علی مددی.    .     .

.

* دعای وداع ماه مبارک.

میاندار هیات را این جا ببینید

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢۸



... دل اگر رفت شبی کاش دعایی بکنیم

.

.

نماز که تمام می شود باید منتظر بنشینَم تا قرآن خواندن مامان تمام شود، و این فرصت خوبی می شود برای نگاه کردن به در و دیوار مسجد! کاری که عجیب لذت ام می دهد! هرچند این روزها بیشتر دل ام می خواهد انتهای یک مسجد بزرگ و بدون پرده بنشینَم و همۀ مسجد را زیر نگاه ام بگیرم، بی آن که قدم های بنده ای خلوت ام را به هم بریزد!

 صدای پسرکِ مکبّر نماز عشا، حال خوبی دارد... شاید بیشتر به خاطر صدای پسرک دوست دارم نمازم را این جا بخوان ام! هر شب دعا می کنم که باشد و صدای اش هوای چشم هام را به هم بریزد...

  این شب ها دوست تر دارم بابا همراه مان نباشد تا مجبور باشیم پیاده برگردیم و کِیف کنیم از این همه هوای خنک تابستانی که گونه هامان را گُل می اندازد، کِیف کنیم از همراهی ماه، که یک لحظه تنهامان نمی گذارد، کِیف کنم از شب و تاریکی و سکوت...

هنوز مثل بچگی ها دوست دارم وقتی نورِ دو تا چراغِ ماشینی می افتد تویِ چشم هام، چشم هام را تنگ کنم تا تقسیم شوند به هزار خط کشیدۀ نورانی، عین خورشید خانم نقاشی های کودکی، بالای سرِ کوه! هر ماشینی که می آید چشم هام را تنگ می کنم و بی خیال این که راننده چه فکری کند زل می زنم به هزار خط، تا قاطی شان شوم و دور شوند...

هنوز هم از همان خیابانی بر میگردیم که یکی از خانه هاش عجیب به دل می نشیند، همان خانه ای که هر شب خیابان را رد می کردم به سمت اش تا سنسورش تشخیص ام دهد و چراغ اش را روشن کند که یعنی بفرمائید؟! هنوز از همان خیابان بر می گردیم و آن قدر غرق درون ام که حتی یادم می رود نگاه کنم خانۀ عجیب اش را!

رمضانِ اِم سال فرق داشت با هر سال، شاید یک جورهایی هیجان! یا انتظار! انتظار برای تغییر سرنوشت! شاید مهلت! مهلت برای بیشتر خواستن! برای عوض کردن! برای تغییر صلاح ام در جهت رضای ام!

هیچ وقت دوست نداشتم روزهای آخر ماه مبارک برسد، با وجود همۀ تشنگی ها و گشنگی ها و بی حالی ها! حال و هوای این ماه بدجور با دل ام می سازد... بدجور دل ام را می آشوبد! اما مگر نه این که هر شروعی را آخری منتظر است؟ کاش بعضی اتفاق ها شروع نمی شد...!

رمضان اِم سال هم دارد تمام می شود و من تغییری حس نمی کنم توی روزگارم! انگار بعضی سرنوشت ها واقعاً سر...نوشت اند! انگار بعضی اتفاق ها نمی خواهند بی افتند، و شاید نمی خواهد بی افتند! این روزها و شب ها عجیب تویِ دل ام غرق ام! باور نمی کنی اگر بگویم نمی فهم ام چطور روزم شب می شود و شب ام روز! نه از پرکاری که حتی یادم نمی ماند کارم کِی و چطور تمام شد! آن قدر بی حواس ام که هی باید یک سؤال را بپرسم و باز فراموش کنم و باز بپرسم و باز فراموش کنم و نگاه چپ ببینم تا خجالت بکشم به جرم بی توجهی به اطراف و اطرافیان و باز غرق شوم و فراموش کنم...! باور نمی کنی که بگویم چقدر دل تنگ ام این شب ها! باور نمی کنی که بگویم چقدر تنهام این شب ها! باور نمی کنی که بگویم.... باور که نمی کنی، چه بگویم پس من؟!

این شب های آخری اگر دل ات لرزید، حتماً دعای ام کن...

 

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱۱:٢۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٥



و تو چه می دانی چیست شب قدر!؟

 

 

 

.

.

غروب بیست و یک رمضان است و عصر جمعه و این همه دل تنگی...

دی شب دعا کردم برای دل تنگی هام، دل تنگی هات...

دی شب، همان که ملائک نازل می شوند بر خانه های دل! که باران نور است و رحمت...

دی شب، شمع بود که می سوخت و دل ام مثل پروانه طواف اش می کرد، دل ام بی قرار بود و چشم هام...

دی شب حال خوبی بود، با همۀ بی قراری هاش...

دی شب تو بودی و من بودم و او که گفت نزدیک است به ما*! او که گفت بخوانیم اش در هر جا و هر شرایطی...

دی شب خواندم اش، خواندیم اش، بلندتر از همیشه، دل شکسته تر از هر شب قدر دیگر...

 

...یا حَبیبَ مَن لا حَبیبَ لهُ/ یا طَبیبَ مَن لا طَبیبَ لهُ/ یا مُجیبَ مَن لا مُجیبَ لهُ/ یا شَفیقَ مَن لا شَفیقَ لهُ/ یا رَفیقَ مَن لا رَفیقَ لهُ/ یا مُغیثَ مَن لا مُغیثَ لهُ/ یا دَلیلَ مَن لا دَلیلَ لهُ/ یا اَنیسَ مَن لا اَنیسَ لهُ/ یا راحِمَ مَن لا راحِمَ لهُ/ یا صاحِبَ مَن لا صاحِبَ لهُ/ سُبخانَکَ یا لااِلهَ الّا الله الغوث الغوث خَلِّصنا مِنَ النّارِ یا رَب...**

 

دی شب گذشت، فردا شب هم می گذرد و داستان شب های قدر می ماند برای یک سال بعد، شب های قدر تمام می شوند و باز می مانیم من، تو و او که گفت نزدیک است به ما... می مانیم ما و چشم انتظاری خدا برای روزهای سخت، می مانیم ما و امید اجابت آرزوها...

.

.

*و چون بندگان من، از من، از تو پرسند، من به آن ها نزدیک ام، هرگاه کسی مرا خواند دعای او را اجابت کنم، پس باید دعوت مرا بپذیرند و به من بگروند، باشد که راه یابند (بقره 186)

.

** دعای جوشن کبیر، دهۀ 60!

  

نویسنده : مریم ; ساعت ٢:۱٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٢٠



!امشب از شب های تنهایی است رحمی کن بیا

.

.

دارم فکر می کنم و فکر، بی آن که این چشم ها یک لحظه احساس کنند وقت رفتن است!  دائم فکر می کنم به روزهایی که گذشت و روزهایی که قرار است بگذرد، که اگر فلان شود بهمان می شود و اگر بهمان شود چه بد می شود و می گردم دنبال فکر چاره! یکی تهِ دل ام تلنگر می زند آهای دختر! سر سپرده را چه به این فکرها؟!؟ هرچی که خوب است و قرار است بشود، می شود، تو را چه به این حرف ها!... دوباره فکر می کنم که اگر فلان شود بهمان می شود اما بعد تَرَش را فکر نمی کنم، از ترس صدایی که شرمنده ام کند. فکر می کنم و چرخ می خورم و هر بار بالش ام مچاله تر می شود! فکر می کنم و چرخ می خورم و هر بار با پتو یکی تر می شویم... فکر می کنم به یک دوست! یک دوست با یک تحول بزرگ! یک دوست با یک تحول بزرگ که مرا در این اتفاق سهیم می داند! غافل می شوم و مغرور و باز صدایی که شرمگین ام می کند! کلافه می شوم از این همه فکر، سرگیجه می گیرم از این همه چرخ...

خواب امشب که هم صحبتی برای ام نیاورد! وضو می گیرم تا سبک شوم، ساعت از سه نیمه شب می گذرد... حتماً سرش خلوت تر از همیشه است... این موقع دقیق تر می شنود دردهای دل را...!

همه جا تاریک است و روشنایی به اندازه هلال ماه شب اول! اما می بینم!  سجاده ای را که مثل همیشه انتظارم را می کشد، انتظار من را که نه، ولی صبوری می کند! می بینم همۀ حرف ها را و حتی همۀ کلمه های بی جان ِ نقش بسته در قاب چشم های م را! تاریکی هست، خدا هست، من هستم و تو! نشسته ای کنج اتاق و خیال محو شدگی در تاریکی خوشحال ات می کند؟ نمی دانی حتی اگر نباشی هم این چشم ها می بینندت! چه برسد به حالا که نشسته ای و زل زدی توی این چشم ها! باز احساس شرمندگی و قطره های ریز روی پیشانی، اینبار نه از صدا، که از نگاه تو...

انگار می کنم که ندیدم ات! اگر لازم باشد خودت شروع می کنی، خبر داری از سنگینی دل ام! نماز را که شروع می کنم، آرام آرام می آیی و می شوی قبلۀ نمازم! و من خدا را سجده می کنم به خاطر دلی که قبلۀ نگاه ام کرد... آرام می شود دل ام... دعایت می کنم، که همیشه دل ات آرام باشد و قرص! قرص ِ کامل، مثل ماه! صاف و زلال!

نماز که تمام می شود، چشم ها باز دارند توی "آن راه" قدم می زنند! انگار نه انگار که شب است و زمانی برای تمرین نبودن!

درست که چیزی نمی گویی، اما من حرف می زنم، آنقدر زیاد که خسته شوی از این همه نگاه کردن! خسته نمی شوی و مثل همیشه من تمام می شوم!

 تا سحر چیزی نمانده، چشم های م را سنگین می کنی! عجیب بی انصاف شده ای! باشد حرفی نیست، همین یک ربع آخر برای ما!

پ.ن: این پست را پارسال نوشتم، اولین شب ماه مبارک، یک شب عجیب، با حال و هوایی خاص... شنیده ای حدیثی را که می گوید: کسی که دو روزش مثل هم باشد مغبون است؟!... حال و هوای این شب ها، همان است که یک سال و شانزده روز قبل...!!

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٦



!...!

 

 

.

.

عجب صبری خدا دارد...!

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤



!جرم اش این بود که اسرار هویدا می کرد

.

.

"- بمیر حلاج! بسوز حلاج، شعله شو، خاکستر شو، دود شو و از روزنۀ افق این دنیای محدود بیرون شو.

این را به او می گفتم و باز از زبان او، که زبان من بود، جواب می شنیدم:

- این راه عشق است، بی آن که این راه را طی کنم عشق را به پایان نمی برم.

- پس بسوز، مثل شعلۀ طور زبانه برآر، صدای مقدس را فریاد بزن و باز خاموش شو، خاکستر شو و به شکل دود و غبار بر روی امواج دجله فرو ریز!

- اما عشق نگذاشت که من شکنجه شوم، نگذاشت که من بمیرم. من بر روی آن صلیب تکه تکه شدم، در آتش سوختم، اما باز زنده ام.

- و باز به نزد ما بر می گردی!

- نه! از این تنگنا گذشتم، دوباره به آن باز نخواهم گشت. اما عرصه ای هم که عشق مرا به آن جا می برد از آن چه نزد شماست بیرون نیست. جز او چه چیز دیگر هست تا چیزی نزد شما و نزد او تفاوت تواند داشت؟...

.

این خواب بود یا بیداری؟ یادم نیست. اما یک لحظه بعد، که دیگراز فراخ نای ابدیت که همان وجود بی کرانۀ حلاج بود بیرون مانده بودم، همه چیز بی رنگ، بی شکل و بی بُعد بود. اما من بال درآورده بودم و در این فضای بی رنگ، بی شکل و بی بُعد پرواز می کردم. می رفتم و می رفتم تا به نقطه ای رسیدم که فقط نقطه بود، بی هیچ بُعد، بی هیچ حرکت. بی اختیار سرم پائین افتاد. به سجده درآمدم و در یک لمحه تمام صورت ام را غرق در اشک یافتم. در پای عرش بودم و نمی دانم در رویارویی با عظمت نامحدود کبریایی با چه جرأتی لب های ام تکان خورد...

- رب العزه، با دوستان چنین کنند؟

صدایی دل نواز اما مهیب و هوش ربا در فضای سینه ام طنین انداخت:

- آیا دوستان سرّ دوست را فریاد می زنند؟

- اما حلاج یک انسان بود. رب العزه، او فقط یک انسان بود. چطور می توانست سرّی را که از آنِ تو بود تحمل کند؟ سرّ عشق را که نمی توان کتمان کرد؟ او یک بوتۀ ضعیف بود، رب العزه. بوته ای که در شعلۀ طور سوخت و خاکستر شد..."*

 

* عبدالحسین زرین کوب، شعلۀ طور.  به نقل از ابن فاتک، شاگرد و مرید حسین ابن منصور حلاج. صفحات 191-194

 

پ.ن: ....!!! حذف شد!... به خاطر ف ا ط م ه...

پ.پ.ن: تویِ این همه خستگی و دل تنگی، مطالعۀ روزگار زندگی و اندیشۀ حلاج کاری بود بس عظیم...

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۱٠:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/٦



!چرا قلب ها سمت چپ کاشته می شوند؟

.

.

نشسته ام مقابل خودم و زل زده ام به شانۀ راست ام! همان جا که می گویند فرشتۀ راست هست، همان فرشته ای که نشسته تا ثواب کنیم و تند و تند بنویسد! همان فرشته که نگاه اش روی لب های ما گیر دارد! همان که نگاه می کند تا انعکاس لبخندها را بر چشم ها ببیند! همان که نگاه اش بر چشم های ماست، تا اطمینان اش را در یابد، یا سستی و ترس اش را! همان که پی نگاه ماست تا نون و گاف اش یک وقت جا به جا نشود! که نگاه مان نچرخد سوی گناه! که هر چه درد و سختی ست زادۀ همان نگاهِ گناه است!  همان که خیلی وقت ها گوش راست ام را می گیرد و هی می پیچاند و هی می پیچاند، درست همان شب هایی که دفترش خالی است از نوشته ها!

نگاه می کنم به شانۀ چپ ام، همان جا که می گویند فرشتۀ چپ هست، همان فرشته ای که نشسته تا گناه کنیم و با اکراه بنویسد! همان فرشته که نگاه اش روی ابروها گیر دارد! همان که نگاه می کند تا انعکاس اخم ها را بر دل ها ببیند! همان که نگاه اش بر چشم های ماست، تا اطمینان اش را بخواند و سستی اش را! همان که پی نگاه ماست تا وقتی که نون و گاف اش جابه جا شود! همان که نگاه اش بر دل هاست تا لرزش اش را بسنجد، همان که خیلی وقت ترها گوش چپ ام را می گیرد و هی می پیچاند و هی می پیچاند، درست همان شب هایی که دفترش تمام می شود از نوشته ها!

فکر می کنم چرا فرشتۀ ثواب سمت راست است و فرشتۀ گناه سمت چپ؟!؟ لابد می گویی خب راست یعنی خوب و چپ یعنی بد! می پرسم چرا قلب ها سمت چپ کاشته می شوند؟! می گویی: شاید یک اشتباه ساختاری!!!

دوست دارم فرشته ثواب را سمت چپ ام ببینم و آن یکی را سمت راست! چشم غره می روی که چه؟! نقل لج بازی که نیست، منطقی که فکر کنی میبینی درست تَرَش همین است، مگر نمی گویند نیت خیر ثواب است و نیت شر تا زمانی که عملی نباشد خنثی؟!

خب ندارد که! تا ته اش را خودت بخوان دیگر! فرشتۀ ثواب باید نزدیک تر باشد به قلب! تا زودتر حس کند دل را و دردهایش را و حس هایش را! فرشته است دیگر، خدا که نیست! اشتباه هم می کند لابد، انتظار بی جا که نمی شود داشت! به تر است نزدیک تر باشد به قلب، برای خودش هم به تر است!!! توبیخ هم نمی شود دیگر! نشسته ام مقابل خودم و زل زده ام به شانۀ راست ام! فرشتۀ گناه را نگاه می کنم که دارد و تند و تند می نویسد و پیش می رود...!!!

.

.

خیلی وقت است که دل ام گرفته! از آن گرفتن ها که هیچ کس نمی داند دردش را و درمان اش را! خیلی وقت است منتظر ماه مهمانی خدا بودم! حکماً خدا بیشتر حواس اش هست این روزها و ساعت ها...!

  

نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱