![]() |
دی ۸۸ |
...دست از طلب ندارم تا کام من برآید
. گفتی: اگر تنها ترین تنها شوم باز خدا هست... حالا مدت هاست من تنهاترین ام و گویی خدا پنهان می کند خود را پسِ این همه تنهایی...! . بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل... بِاللهِ اعتَصَمتُ و بِاللهِ اَثقُ وَ عَلَی اللهِ اَتَوَکَّل...
نویسنده : مریم ; ساعت ۸:٢٤ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٦
ای دل نمی ترسی مگر از جان بی زنهار من؟!؟
. . پَری شب خواب گنبد خضرای پیامبر را می دیدم، البته نه خودش را! عکس اش را! حسابی دل ام هوایی شده بود و چشم هام بارانی، درست مثل عکس ضریح امام حسین که روز شبِ هفت خاله روی دیوار مسجد بود و دل ام را پرواز داد سوی ماوَرا... روبه روی کعبه که ایستاده بودم، رجب سالِ گذشته، اساسی خواسته بودم که ام سال هم مهمان خانه اش شوم که ظاهراً پذیرفته نشده، البته تویِ بیداری! اما در خواب... خودم که نه، اما تا دل ات بخواهد خواب ام را دیده اند در مکه! در کربلا! مثل همین پری شب که خواب من در حسرت گنبد خضرا گذشت... دی روز عصر یکی از دوستان دوران دبیرستان ام یادی از ما کرده بود و می گفت خواب دیده با هم می رفتیم مدینه، با اتوبوس! اتوبوس هم صاف رفته و کنار گنبد خضرا پیاده مان کرده، کنارِ کنارش...! ام سال بارها و بارها برای ام از این خواب ها دیده اند... خرداد ماه بود که شمارۀ ناشناسی جیغِ موبایل ام را درآورد، خانمی پشت خط بود با صدای نا آشنا... کلی توضیح داد که شناختم اش و یادم آمد که یکی دو بار هم دیگر را تویِ یک کلینیک گیاه پزشکی دیده بودیم! یک خانم که ظاهرش کلی با من و اعتقادات ام متفاوت بود... باطن اش را نمی دانم... می گفت خواب ام را دیده که در مکه بودم... می گفت حال اش حسابی محول! شده... می گفت از خواب که بیدار شده بود حال خیلی خوبی داشت... می گفت خوابِ خیلی خوبی بود، آنقدر خوب که تمام روز را دنبال شماره تلفن من گشته بود که حال ام را بپرسد... حال ام را پرسید و به هم ام ریخت... بی قرار ام کرد... حالا خواب های دوست و نزدیک و آشنا بماند که هر بار خودشان را زائر حرم یار می بینند، ما را هم وبال گردن می کنند! اِم روز فکر می کردم که کاش دنیای خواب اصلی بود و دنیای اصلی خواب! کاش وقتی که من هوس دیدار جایی را و کسی را می کردم، به همین راحتی، یک دوست مرا هم سفر می شد و می رساند به دیدار دوست... کاش این همه آرزو و امیدِ دست نیافتنی وجود نداشت... کاش می شد کاش می شدها نبود...! پ.ن: روی سنگ قبر خاله نوشتند: فاتحه ای چو آمدی بر سرِ خسته ای بخوان/ لب بگشا که می دهد لعل لب ات به مرده جان/ آن که به پیش آمد و فاتحه خواند و می رود/ گو نفسی که روح را می کنم از پی اش روان... فاتحه بخوانی برای اش، جای دوری نمی رود...
نویسنده : مریم ; ساعت ٩:٤٢ ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٥
میزبان را نیز با خود می برد/ مهلت عمری که خود مهمان ماست
. مرگ ندیده بودم تا به حال، زیاد شنیده بودم، خیلی زیاد، به اندازۀ بیست و چهار سال و این همه ماه و این همه ساعت، اما ندیده بودم...، گریه نکرده بودم تا به حال، برای از دست دادن عزیز، دیده بودم اما، گریه های از دست داده ها را... اعلامیه دیده بودم، هر روز و هر ساعت روی دیوارها و درها و شیشۀ مغازه ها، نمی شناخت َم اما، می خواندم ولی، ناراحت می شدم گاهی، دل ام می سوخت زیاد، اما... بیشترش را باور نکرده بودم... درک نکرده بودم ام... تشییع جنازه نرفته بودم تا به حال، مامان خیلی موافق رفتن ام نبود، برای روح لطیف دخترانه ام...! تسلیت، زیاد گفته بودم، به خیلی ها، دوست و آشنا و غریب... نشنیده بودم اما، صاحب عزا نبوده ام تا به حال که هر کس می آید بغل ام بگیرد و زار زار گریه کند و زار زار گریه کنم... حالا مرگ دیدم! مرگ عزیز، عین همان هایی که شنیده بودم، اعلامیه چاپ کردیم، برای یک اسم آشنا... تشییع جنازه و شام غریبان و ختم و شب هفت، اعلامیه پشت اعلامیه.... دل ام سوخت، خیلی زیاد، برای خودم، برای مادرجون، برای مامان، برای همگی مان... باور کردم، درک کردم، دیدم که برای ما هم هست...! تشییع جنازه رفت ام، بی که کسی نگران روح لطیف ام باشد! ایستادم بالا سرِ گودالی که اسم َش قبر بود، دیدم جنازه ای را که بیست و چهار سال کنارمان بود، گرم بود، حرف می زد، تکان می خورد، نگاه می کرد و عشق می ورزید... دیدم جسد کفن پیچ شده ای را که حالا سرد بود و نگاه اش بی رمق... دیدم جسد سفیدپوشی را که رفت تهِ گودال، دیدم سنگ هایی را که روی َش چیدند، دیدم خاک هایی را که رویَش ریختند، دیدم که نتوانست پاک کند لباس سفیدش را که خاکی شد... دیدم که تمام شد... همۀ این ها را دیدم و روح لطیفی را که مامان فراموش کرده بود! زار زدم و های های گریه کردم بی آن که نگران نگاه خیلی ها باشم... دیدم و دیدم و گریه کردم... خیلی ها آمدند و بغل ام کردند و زار زار برای شان گریه کردم... خیلی ها آمدند و تسلیت گفتند... خیلی ها آمدند... مجلس تمام شد... رفتند، یکی یکی... حتماً داشت نگاه مان می کرد، حتماً داشت التماس مان می کرد که تنهای َش نگذاریم... کمی بیشتر ماندیم، من، فاطمه، فائزه، خاله... نشستیم کنارَش... قرآن خواندیم برای َش... مجلس ها یکی یکی گذشتند، با سرعت، تند و تند... یک جای خالی عادت می شود برای مان تا همیشه... باور نمی کنیم، ع ا د ت می کنیم... نشسته ام و دارم فکر می کنم... احساس خفگی اذیت ام می کند، گره روسری َم را شل می کنم... خوب نمی شوم، گره روسری َم را باز می کنم... خوب نمی شوم... از این همه شلوغی فرار می کنم، یک گوشۀ خلوت، کنار حیاط... میزنم زیر گریه... خوب ن.م.ی.ش.و.م...! . . خاله زهرا رفت ...
نویسنده : مریم ; ساعت ۱٢:٢٠ ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٧
|
|
|
