![]() |
دی ۸۸ |
!بدون شرح
...ام شب
. گام به گام ... قدم می گذارم در صحن قدس دل ات... همراهی ام می کنی؟! . . . پ.ن: ام شب از شب های تنهائی ست... رحمی کن بیا.
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:۳٥ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٠
...وای از شب هجران
. آخرین روزهای رجب بود، تاریخ دقیق اش یادم نیست، نیازی هم به زمان اش ندارم، آن چه که مهم بود مکان بود، که بود... آخرین روزهای رجب بود و گرما سخت طاقت فرسا، برای فرار از این همه داغی ساعت سه و سی دقیقۀ صبح راه افتادیم، سه و سی دقیقه به وقت مکه! تا اذان صبح هنوز وقت بود، شیب زیاد حرا را که بالا می رفتیم صدای اذان بود که همراه مان سنگ های خواب آلود حرا را صدا می زد، غار حرا، ابتدای مسیرش شیب تندی دارد، عرب جات محترم هم سیمان ریخته اند تا به خیال خود صعود را راحت تر کنند! جای شکرش باقی ست مرمر نکاشته اند! همراه صدای مؤذن که هم پای ما شده بود برای زیارت اتاقَ کِ کوچک پیامبر، بالا می رفتیم و نفس ها بودند که راه را سخت می کردند. نمی دانم به میانۀ راه رسیده بودیم یا نه، یک چهارگوش ساخته بودند بدون چهار دیوار حول اش، بدون یک سقف تَرَک برداشته بر فراز اش، یک چهارگوش آزاد که می شد بالای سَرَت هلال ماه را ببینی! که می شد بی دغدغۀ پیدا کردن قبله نماز صبح ات را بخوانی! اتفاق جالبی بود برای ام، روی کوه باشی و قبله از پشت این همه چراغ که حول اش می گردند دستی تکان ات دهد! این که روی یک چهارگوش آزادِ بی سقف ایستاده باشی و نیازت نباشد که در آسمان دنبال قبله بگردی، این که مسجدالحرام از پشت سنگ ها نگاه ات کند، این که بالای یک کوه، بالای بهترین کوه، نماز صبح ات را بخوانی، همان نمازی که بیش از سایر نمازها مراقبت اش توصیه شده! اتفاق جالبی بود برای ام که روی غار حرا نماز بخوانم و پشت بندش باز هم کوه نوردی، برای ام جالب بود که بدان ام پیامبرم کجا را راحت ترین و دنج ترین جای دنیا می دیده برای هم صحبتی با معبودمان! شاید تا این بالا نماز نخوانده باشی درک نکنی این همه کِیف را! بین تمام مسیر و دهانۀ غار یک سنگ هست که نمی گذارد به راحتی به غار برسی، باید لاغر باشی، کوچک و سبک، سخت می شد از کنارش گذشت، همانطور که خیلی ها نگذشتند! به هر سختی و فشار بود گذراندیم اش، مثل خیلی ها که گذشتند. غار که می گویند انگار نکنی غار کتله خور و علیصدر خودمان را! چند تکه سنگ بزرگ هم را نگه داشته اند تا اتاقَ کی بسازند برای بزرگ ترین مرد جهان! نماز خواندن جای پای پیامبر باید اتفاق خیلی بزرگ تری باشد از نماز خواندن روی یک چهارگوش آزاد! اما... آنقدر صف بلند بود و فشرده که نفهمیدم چطور نوبت ام شد و چه نمازی خواندم! پیش خودمان باشد، هیچ حسی دل ام را نلرزاند! پشیمان بودم که چرا به جای دو رکعت نماز، به اندازۀ دو رکعت نماز ننشستم و نگاه نکردم! دل ام سوخت برای خودم... نماز خواندیم و برگشتیم، خانۀ خدا پیش روی مان و خلوت دنج پیامبر پشتِ سر! از هلال ماه خبری نبود، هر چه بود گرما بود و گرما... به راننده تاکسی ها، اسم هتل را که می گویی سرشان را تکان می دهند که سوار شو، سوار که می شوی می برند دمِ مسجدالحرام پیاده ات می کنند!! زبان هم که نمی فهمند تا اعتراض کنی و دعوا! یک جورهایی می شود توفیق اجباری! این روزها آی دل ام تنگ می شود برای آن روزها، آی دل ام تنگ می شود...
نویسنده : مریم ; ساعت ٧:٥٢ ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱۸
بزنم یا نزنم!؟
. می خواهم بنویسم، مغزم از این همه کلمه که بالا و پائین می پرند و خودی نشان می دهند، کلافه شده! می خواهد فوتِ شان کند بیرون و نفس راحتی پشت بندش! نمی شود اما! دست هام می لرزند برای نوشتن، و دل ام... این دل بی تابِ بی قرارِ بی نگار! دل ام می خواهد بنویسم و سبک کنم روحِ خسته از عصرهای دل گیرِ عزادارِ پائیز را... امان از این همه کلمه، این همه کلمۀ بی قرار برای سرریز شدن، امان از این همه کلمه که نمی توانند کنارِ هم بنشینند و شکل بگیرند و احساس، امان از این همه کلمه که نمی توانم تفکیکِ شان کنم... امان از حرف هایی که حد! نمی شناسند... امان از حرف هایی که باید گفت و نباید! حرف ها دارم اما... بزنم یا نزنم؟ امروز، خیلی دل ام خواست پرواز کنم، درست عین پرنده ها! در دلِ آسمانِ گرفتۀ پائیزی... زیر نم نم باران...
نویسنده : مریم ; ساعت ٥:٠۸ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٢
... شاید این جمعه بیاید شاید
. . همیشه معتقد بوده ام به روزهای خاص، به اتفاق هایی که در این روزها می افتد، هرچند تا به حال اتفاقی برای ام نیافتاده در این روزها... حالا یک روز پیش روی مان هست، با اصطلاح خاص! هشتِ هشتِ هشت آدو هشت! روز تولد امام هشت ُم... امامی که سه سال و هفت ماهی می شود که لایق حضور ندیده اند ما را... امامی که تویِ این سه سال و هفت ماه هر بار که دعوت نامه فرستاند خانۀ ما، اسم من را جا انداخته بودند... و این طور شد که مامان برای اولین بار بی من! زائر حرم شد... و این طور شد که مامان برای دومین بار بی من! زائر حرم شد... و این طور شد که همگی دل شان به حال من سوخت، و این طور شد که هی سعی کردند من را هم ببرند و نشد... حتی بلیط هم خریدند و باز نشد و پس رفت... و این طور شد که مامان و بابا در آخرین سفرشان با هم، بی من! دعا کردند که دیگر هیچ وقت تنها به زیارت نروم و فکر نکردند با این دعاشان شاید دیگر هیچ وقت راهی نشوم! – گفت ام فقط شاید!- و این طور شد که من در خیال ام انتظار این روز خاص را می کشم و خیال می کنم که قرار است اتفاق خاصی برای ام رقم بخورد این روزها...! این که باید هشتِ صبح تا هشتِ شبِ هشتِ هشتِ هشت آدو هشت منتظر بنشین ام که مثلاً بلیط سفر از یک برنامه ای یا مسابقه ای به اسم ام بخورد هر چند که در هیچ کدام شرکت نکرده باشم! یا حتی بابا با دست پر بیاید خانه که عازم سفریم... یا هر اتفاق دیگری که زیر و رو کند حال و روز این چند وقت گذشته را... شاید هم هیچ کدام و طبق معمول، عصر یک جمعۀ دل گیرِ دیگر را باید طی کرد... حتی شاید خدا خودی نشان دهد تهِ دلِ ما و نگاه مان را باز کند از این همه کوری... شاید هم... هر کدام این ها ممکن است پیش بیاید و نیاید، اما این امیدواری های دل خوش کنکی را خیلی دوست دارم، خیلی زیاد...
نویسنده : مریم ; ساعت ۱:۱۱ ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٦
|
|
|
